193 : و مردم !

اصولا مردم دو دسته اند :

دسته ی اول : آنهاییکه از این طرف بام افتاده اند

و دسته ی دوم : آنهاییکه از آن طرف بام افتاده اند

خلاصه اینکه : راحت باشید . . . کسی روی بام نمانده . . .

 

Advertisements

192 : ای کــه مــغــرور به جــاه دو سـه روزی بر ما

مـــــا  ز میخــانه ی عــشقـیم گــــدایانی چند

باده نوشان  و خموشــان و خـروشـــانی چند

ای کـــه در حــضـــرت او  یــافـته ای بــــار ببر

عــرضهٔ بـنـدگــی بی ســـر و ســامــانی چند

کـــای شــه کشــور حسن و مَلکِ مُلکِ وجود

مــنـتـظـر بــر ســر راهــنــد غـــلامـــانی چند

عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدل

عاشقان جـمـع و فــرق جــمع پـریشانی چند

ســخــن عــشـق یـکـــی بـــود ولـــی آوردند

این ســـخنها بــه میــــان زمــرهٔ نـــادانی چند

آن کـه جوید حرمش گو به سـر کـــوی دل آی

نیست حاجت کــه کند قـــطـع بیــابــانی چند

زاهــد از بـــاده فــروشان بـگـذر دین مفروش

خورده بینها است در این حلقه و رنـدانی چند

نــه در اختر حرکت بود نـه در قـطب ، سـکون

گــر نـبــودی بـه زمـیـن خـاک نشـــینانی چند

ای کــه مــغــرور به جــاه دو سـه روزی بر ما

رو گــشـایــش طلــب از هـمـت مـردانی چند

از دیوان غزلیات حضرت « ملا هادی سبزواری »

191 : نمایندگی فروش « زغالِ بافوری » و « زغال دانشجویی »

لیست فروش زغال

190 : پول زور

در تاریخ آمده است « رضا شاه »  ، شهردار تهران را احضار کرد و به او گفت : « من روز گذشته به پای کوه رفتم ( یعنی همین میدان تجریش ) و دیدم که مردم نمیتوانند برای تفریح به بالا بروند و از طبیعت آنجا استفاده کنند ، زن و بچه همراهشان است مجبورند همان اوائل راه بنشینند . فکری برای درست کردن این راه کنید و حتما برنامه اش رابریزید ، طریقه تهیه بودجه اش را گزارش کنید و … »
شهردار تهران ، دو هفته مهلت خواست و بعداز دو هفته با پوشه ای ازمدارک و نقشه و برنامه ریزی نزد رضا شاه آمده و گفت  : « قربان برنامه ریزی کرده ایم ، برای اینکار فلان تعدادکارگر ، فلان تعداد لوازم و … احتیاج است. »
رضاشاه گفت : « پولش را از کجا تهیه می کنید ؟ »

شهردار تهران گفت : « قربان فکر آنرا هم کرده ایم ، قرار شد از مجلس بخواهیم که بمدت چند ماه ، چند شاهی به مالیات گوشت و نان اضافه شود تا بتوانیم این کار و کارهای دیگر عمرانی مد نظر را انجام دهیم. »
ناگهان رضا شاه برافروخت و زد زیر پوشه و پرونده هایی که در دست شهردار بود ؛ تمام پرونده و کاغذها پخش زمین شد .
رضا شاه با برافروختگی گفت : « مردک قرمساقِ پفیوزِ دیوث ، من میگویم برو فکری بکن که تفریح و آسایش مردم را فراهم کنی ، تو میخواهی ارزاقشان را گران کنی و از سفره شان کسر کنی؟ ؛ از گُرده کارگر بدبخت کار بکشیم و خسته اش کنیم که میخواهیم بهشان تفریحات بدهیم؟ اگر راست میگی این پول رو بکشید روی عرق .  بکشید روی مالیات عرق خوریها . من شنیده ام که بعضی جوانان چطور عرق خوری میکنند و مزاحم دیگران میشوند . عرق را گران کن و هر کس پول نداشت نخورد . کوفت بخورند !!! ، چرا درخواست گرانی مایحتاج ملت را میدهی؟ »
همین کار را انجام دادند و خیابان دربند باپولی که روی مشروبات کشیده شد ، ساخته شد.

هرچند در خاندان پهلوی بی عدالتی ها و ظلم هایی صورت گرفته ، امّا هیچ کدام از ظلمهای پهلوی ها به اندازه ی چپاولگری های دولت آخوندی ی کنونی ی ایران نبوده و حکایت فوق الذکر گوشه ای از نوع نگرش پهلوی هاست به مردم و میهن ، اما دولت جمهوری اسلامی ، دولتی است که در طول تاریخ چند ده هزار ساله ی « ایران » ، بیشترین خیانت را در حق این مرز و بوم روا داشته و به هیچ چیز جز منافع « شکمی » و « زیر شکمی » سران خود نمی اندیشد ، دزدیهای کلان و چند ده میلیارد دلاری شان را شاید شنید باشید ( خبر موثق داریم که این اخباری که از دزدیهای چند هزار میلیاردی ،  به بیرون درز می کند ، بسیار کمتر از دزدیهای اصلی است و شنیده ایم که – به حق – در مورد دزدیهای این قومِ بی ناموسِ وطن فروش ، گفته شده  : این آخوندها از هر شهر به اندازه ی قیمت مادی هر آنچه در شهر هست برده اند ) ، امّا نوعی دزدی یِ آرام و بی سر و صدا هم دارند که به اسم « آبونمان » روی قبضهای : آب و برق و تلفن و گاز و . . .  مبلغی اضافه می کنند و از مردم می گیرند .

مثلاً : قبض هایی مشاهده شده که با وجود اینکه مبلغ مصرف زیر 5000 ریال ( پانصد تومان ) بوده ، آبونمان و مالیاتی حدود 50000 ریال ( پنج هزار تومان ) به مبلغ قبض اضافه شده ، تازه با این همه تبلیغی که در همه جا میکنند که : آب و برق و گاز و . . .  را کمتر مصرف نمایید !!!

و جالب است که علاوه بر « آبونمان » ، بابت چیزهایی مثل : « هزینه ی نگهداری شبکه » ، « مالیات بر ارزش افزوده » ، « عوارض » و  . . . نیز به مبلغ « قبض » اضافه می کنند .

طفلکی ها خجالتی اند !!! وگرنه می نوشتند : « هزینه ی تریاک آقایان » و « هزینه ی کاپوتِ مادرِ آقایان » و « هزینه ی دوخت پارگی پرده ی بکارت خواهر آقایان » و . . . .

و خلاصه اینکه « خرج آقایان» خیلی بالاست و باید به هر طریقی جبران شود … .

 

189 : مقایسه ای از روی حماقت

در بعضی از نوشته های روزنامه های وطنی ، از روی جهل و حماقت ، « دکتر محمّد مصدّق » را مقایسه کرده بودند با « حسن روحانی » و به خود اجازه دادند بودند که « حسن روحانی » را در جایگاهی برابر با بزرگمرد تاریخ ایرانِ عزیز ، « دکتر مصدّق » قرار دهند . . .  که به باور هر آزاد اندیش وطن پرستی ، این نظریه چیزی جز اثبات « کوته بینی » و « حماقت » نویسندگان و منتشرکنندگان آن نیست :

مقایسه دکتر مصدق و حسن روحانی در روزنامه ی آرمان

مقایسه دکتر مصدق و حسن روحانی در روزنامه ی آرمان

 

امّا حدّاقل انتظاری که از آنهایی که ادعا می کنند شغلشان روزنامه نگاری است میرود ،  این است که : « قبل از انتشار هر مطلبی ، کمی تامُّل و تحقیق را چاشنی کار خود سازند » ، و به قول قدیمی ها « قبل از حرف زدن ، کلام را چند بار در دهان خود بچرخانند » ، این آقایانِ روزنامه نگار اگر به تاریخ چند ساله ی گذشته نظری می افکندند و سریالِ تلویزیونی ی شبکۀ فاکس آمریکا به نام : « بیست و چهار » را که از سال 2001 تا سال 2010 پخش شده بود را ملاحظه می کردند ( البته سری ی جدید این سریال از سال 2014 شروع به پخش شده و تا اکنون ادامه دارد ) ، حتماً متوجّه می شدند که « حسن روحانی » یک دست نشانده بیشتر نیست و تمام برنامه هایی که امروزه میبینیم تحت عنوان « توافق وین » بر سر زبانها افتاده ، از قبل برنامه ریزی شده است و حتّی مخالفتِ « کنگره ی آمریکا » با « اوباما » بر سر این « توافق » ، نیز نوعی بازار گرمی است برای طبیعی جلوه دادن آن .

باید دانست که شبکه سازنده ی سریال تلویزیونی ی « فاکس » وابسته به « ارتش آمریکا » است و طبیعاتاً یکی از برنامه های اصلی مدیران این شبکه ی تلویزیونی ، « فرم دهی به افکار عمومی ی جهانی در راستای منافع آمریکا » است و تا جاییکه برای « اتاق فکر سیاستمداران ایالات متّحده »  امکان داشته باشد ، راه هایی می یابند تا بتوانند بدون جنگ به فتح سرزمینهای جدید بپردازند ، چرا که جنگ ، « هزینه بردار » است و باید هزینه ها را تا جای ممکن کاهش داد . . .

حالا خوبست روزنامه نگارانی که مقایسه ی فوق را صورت داده اند به این سوال پاسخ دهند : « آیا » دکتر محمّد مصدّق » هم یک وطن فروش و دست نشانده بود ؟؟؟؟؟؟ که به این سادگی او را با » حسن فریدون روحانی » مقایسه می کنید ؟  » – اگرنمی دانید ، بدانید که : حسن روحانی کسی است که حتّی فرزندش از ننگِ فرزندی ی این چنین موجود کثیفی ، خودکشی کرد . . .

در ادامه ی مطلب مختصری از تاریخچه ی سریال « بیست و چهار » آورده ام و نیز « بخشی از آن سریال » را که راجع به توافق اتمی بین « ایران » و « آمریکا » ست :

نمایی از سریال بیست و چهار

نمایی از سریال بیست و چهار

سریال ۲۴ ( به انگلیسی: The 24 یا Twenty-Four ) نام مجموعه‌ای تلویزیونی محصول شبکهٔ تلویزیونی فاکس آمریکا است . پخش این سریال در ۶ نوامبر ۲۰۰۱ آغاز شد و در ۲۴ مه ۲۰۱۰ به پایان رسید . در بین فصل ششم و هفتم این سریال، یک فیلم تلویزیونی به نام « ۲۴ : رستگاری » نیز به نمایش درآمد . در تاریخ ۱۳ مه ۲۰۱۳ شبکهٔ تلویزیونی فاکس رسماً اعلام کرد که سریال ۲۴ با ۱۲ قسمت جدید و با نام « ۲۴ : یک روز دیگر زنده بمان » ، در مه ۲۰۱۴ به تلویزیون برخواهد گشت.

البته از آنجاییکه وب سایت « یو تیوب » ویدئوی فوق را « توقیف » نموده ، میتوانید نسخه ی دیگری از این ویدئو را  از  وب سایت « آپارات » در « لینک » زیر مشاهده نمایید :

http://www.aparat.com/video/video/embed/videohash/yGSZ5/vt/frame

داستان این سریال مربوط به شخصیتی به نام جک باور است که در « سی‌تی‌یو » یا « واحد ضد تروریستی » ، کار می‌کند. او مأموری ماهر و باتجربه‌ است و هر روز (هر فصل) ، تلاش او را برای متوقف کردن یک رشته حملات تروریستی از جمله سوءقصد به جان رئیس جمهور ، حملات هسته‌ای ، بیولوژیکی و شیمیایی ، حملات مجازی و خنثی کردن توطئه‌های شرکت‌های بزرگ و شناختن عوامل فساد در دولت نشان می‌دهد . هر فصل این سریال ، ۲۴ قسمت دارد که از لحاظ داستانی بیست‌وچهار ساعت یک روز را شامل می‌شود و مدت هر قسمت حدوداً چهل دقیقه است که با ترکیب پیام‌های بازرگانی دقیقاً یک ساعت می‌شود.

sigpic195796_1.gif

این سریال به علت نشان دادن صحنه‌های متعدد شکنجه و استفاده از شخصیت‌های مسلمان به عنوان تروریست در نیمی از فصل‌ها، مورد انتقاد قرار گرفته‌است. با این حال در طول هشت فصل ، بارها نامزد دریافت جوایز مختلف شده و برخی از آن‌ها از جمله جایزه « اِمی » بهترین سریال درام در سال ۲۰۰۶ و جایزه « گولدن گلوب  » بهترین سریال درام در سال ۲۰۰۳ را دریافت کرده‌است . هم‌چنین سریال ۲۴، طولانی‌ترین سریال تلویزیونی درام به حساب می‌آید .

188 : محمد رضا شجریان از زاویه ای دیگر

« محمّد رضا شجریان » ، استاد مسلّمِ آواز اصیل ایرانی ، از چهره های تاثیر گذار موسیقی ی ایران و دارای آثار بی نظیر آوازی در دستگاههای مختلف موسیقی ایرانی . . . و متاسفانه دارای گوشه هایی تاریک در رفتار و منش انسانی اش . . .

به گفته ی بزرگانی چون : حضرتِ « پال توئیچل » و حضرتِ « جورج ایوانویچ گورجیف » که صاحب مقامات و آثار ارزشمندی در زمینه ی عرفان هستند و سالهای زیادی از زندگی خود را صرف تحقیق در عرفانِ علمی و عملی ی شرقی نموده اند : « امواج و فرکانس ، اساس و پایه ی هستی را صورت میدهند » ، همانطوری که امروزه « فیزیک کوانتوم » نیز همین نظریّه را اثبات نموده ، از نظر « فیزیکِ کوانتوم » : « همه چیز ، تشکیل شده از امواج است و حتّی سخت ترین جامداتی که در طبیعت وجود دارند مثل الماس نیز در حقیقت فرم خاصی از امواج هستند که این حالتِ سختی ی الماس را برای ما تداعی می کنند »

این مباحث در « فیزیک کوانتوم » بسیار گسترده است و « اهالی یِ فن » از آن اطلاع دارند ، امّا مطلبی که میخواهیم در اینجا بیان نماییم بیشتر برمیگردد به اینکه طبق نظریّات بزرگانی که نام بردیم ، کشفِ مسایلِ مربوط به : « رفتارِ موجی ذرّات » و « اصولِ فرکانس » و « پایه ی خلقت هستی » از ده ها هزار سال پیش در « شرق » و به ویژه در « ایران » شناخته شده بوده ( و هنوز هم هست ) و مورد استفاده ی کسانی بوده که در « سیرِ مراتبِ رشد و کمال » در حال کار بر روی : « کالبدهای جسمانی  و غیر جسمانی » یِ خود بوده اند ، و صد البته ، این تحقیقاتِ باستانی ، به این نتیجه میرسند که آنچه در کشور های شرقی تحت عنوان دستگاههای موسیقی شناخته می شود در حقیقت برآیند تحقیقات هزاران ساله ی « قدیسین شرقی » و به ویژه « عرفای ایرانی » است و این یعنی اینکه نیاکان ما از یکی از پایه ئی ترین فرکانسها یعنی : « صوت » ، چیزی را به وجود آورده و گسترش داده اند ، که امروزه ما به عنوان  : « هفت دستگاه موسیقی » می شناسیم و کاربرد آن بسیار بیشتر از آن چیزی است که حتی بتوان تصورش را کرد  ، اوّلین چیزی که در « مکتبِ حقیقت » بسیار اهمّیت دارد این است که : شخصی که وارد این مکتب می شود و یا می خواهد از دست آوردهای آن استفاده کند باید ابتدا خود را از پلیدی و هوسرانی پاک کند ( « ویژگی ی » نابِ علومِ عرفانی یِ شرقی ، که دانش سطحی ی غربی ، از آن بی بهره است ) ، چنانکه در ادبیاتِ عرفانی یِ ما عباراتی مثل : « شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام – تا نگردد ز تو این دیر خرابْ ، آلوده » بسیار زیاد دیده می شود ، تا جایی که در دوران معاصر حضرتِ « حاج حسنعلی نخودکی » ، عارف کبیر ،  حتی تحصیل در « فقه اسلامی » را زمانی مباح دانسته اند که : « شخص بر نَفْسْ خود تسلط داشته باشد و نه قبل از آن » ، چرا که بدیهی است : « بنا ی هر ساختمانی بر پایۀ سست عاقبتی ندارد جز به بار آمدن ویرانی » ، و متاسفانه این روزها کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست ، حتی کسانی که به نوعی مصدر این امور هستند و باید تواضع و خلوص و پاکی بیشتری در رفتارشان داشته باشند ، این طور نیستند ، و به عنوان نمونه شخصِ « محمد رضا شجریان » هنوز نتوانسته  بر خیلی از ویژگیهای ناپسند اخلاقی و فردی خود فائق آید و به همین دلیل با زنان و مردان معلوم الحالی چون خودش نظیر : « فائقه ی آتشین » (= گوگوش ) نشست و برخاستهایی آنچنانی داشته ، که : « نگو و نپرس » ، پس چه توقّعی از جوانهای این سرزمین می توان داشت ؟

محمد رضا شجریان و فائقه آتشین

محمد رضا شجریان و فائقه آتشین

البته لازم به توضیح است که : از نظر ما ، حتّی ، « خاکِ پایِ خانم گوگوش » هزاران مرتبه نه تنها بر « عمّامه » ، که بر « کُلِّ وجودِ تمام آیت الله های جمهوری اسلامی  » برتری دارد ، و نمی خواهیم نوشته ی ما دست آویزی باشد در دست « دژخیمان آخوندی » ، بر علیهِ « شجریان ».

چندی پیش در محفلی دوستانه ، فرزند یکی از دوستانی که در آن جلسه همنشین بودیم ، خاطره ای نقل میکردند در مورد « شجریان » ، که از ایشان خواستیم ، به صورت مکتوب آن خاطره را برایمان بفرستند ، که آن خاطره را عیناً  آورده و  صحبتها را بعد از آن ادامه میدهیم :

***********

متن نامه ی آقای دکتر « ک . الف . »  ( ایشان از مقامات بلند پایه اند  و خوشبختانه برعکس قریب به اتفاق مدیران ، نامبرده با منش تقریباً قابل قبولی هم اکنون درحال فعّالیت هستند) که فرزند دوست بزرگوارم جناب آقای استاد « ح . الف . » نیز می باشند و این متن را به صورت ایمیلی برایم ارسال نموده اند :

در دوران « دانشجویی » در دوره ای که نهایتِ تکنولوژی ی موجود در خوابگاه های دانشجویی ، محدود می شد به یک : « رادیو پخش سیاه مکعب مستطیلی ی بدقواره » که « نوار کاست » را به سختی در درونش نگه می داشت (چونکه ی درِ نگه دارنده ی نوار شکسته شده بود ) و باید به صورت خوابیده میگذاشتیمش و یک عدد کتاب قطور هم رویش قرار می دادیم ، تا نوار کاست هنگام پخش از درونش به بیرون نیفتد ، و در دوره ئی که موبایل و ایمیل و وایبر و . . . و خلاصه « خدمات ارتباطی » مثل امروز وجود نداشت ، و این همه ی خواننده ی به اصطلاح : « از ننه قهر کرده » پا به عرصه ی خلقت ! نگذاشته بودند ، و در زمانی که تنها تفریحِ دانشجویان ، گوش دادن به : « موسیقی یِ اصیل ایرانی » بود ، ما نیز دانشجو بودیم و در لحظه های تنهایی و بی قراری ، گوش دلمان همیشه همراه بود با صدای « شهرام ناظری » (که به قول دوستان : این « خنگِ خدا » ! هم رفته با گوگوش عکس انداخته ! ) که نوای دلنشین اش هم اکنون در گوشم است  : « ندانستم ، ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد … » و هنوز به خاطر دارم صدای ملکوتی ی « محمد رضا شجریان » را ( که آن موقع خبر از بعضی خصوصیات منفی یِ اخلاقی اش نداشتم ) که نوا بر می آورد : « خرقه جایی گروی باده و دفتر جایی » و باز یادم هست نوای دلنشین زنده یاد « هایده » را : « هنوز همون خراباتی و مستم  – ولی بی تو سبویِ مِیْ شکستم » . . .

شجریان - گوگوش - ناظری

شجریان – گوگوش – ناظری

و یادم هست که چه ارج و قربی داشت نوای « اذان موذن زاده » که به احترامش ، یعنی زمانیکه « صدای اذان » بلند میشد ، با عذرخواهی از جمعِ یاران خوابگاه ، صدای نوار را قطع میکردیم و دل به نوایِ این موذّن از چلّه برخاسته : جناب « موذن زاده ی اردبیلی » می سپردیم …

آن روز ها تهیه ی یک « نوار کاست » و یا یک « آلبوم موسیقی » کار بسیار دشواری بود ، به ویژه که اینترنتی وجود نداشت و هیچ وب سایت و دانلودی هم در کار نبود ، در همان ایام در دانشگاه در حال صحبت در جمع دوستان بودیم و صحبت از این که دعای « ربّنا » یی که در ماههای رمضان از تلویزیون پخش می شود ، کارِ « محمد رضا شجریان » است و بعضی در تایید و عده ای در تکذیب سخن می گفتند تا این که بزرگواری از دوستان جنوبی گفت که : « در شهر ما فروشگاه کوچکی هست که هرآنچه نوار رسمی و غیر رسمی از شجریان وجود دارد ، را می توان آنجا پیدا کرد » و بنده هم از این فرصت استفاده کرده و گفتم : « خبر دارم که شجریان ابتدا قاری قرآن بوده ، پس حتما قرائت قرآن شجریان هم باید وجود داشته باشد » و از آن دوست گرامی خواهش کردم در سفر بعدی اش به شهرش ، برایم یک نسخه از قرآن شجریان را از آن فروشگاه تهیه کند ، و قبل از اینکه این دوست ما برای دیدار با خانواده به زادگاهش برگردد ، یک نوار کاست 60 دقیقه ای خام هم تهیه کرده و در اختیارش گذاشتم ، پس از حدود سه ماه نوار قرآن شجریان به دستم رسید . . . .

سالها از  آن روزها گذشت و در یک شرکت دولتی بزرگ که کارهای سنگین صادرات و واردات به منطقه ی آسیای میانه را صورت می داد مشغول به کار شدم . . .

بعد از ظهر روزی از روزها که فشار کاری و آلودگی ی صوتی محیط حسابی به من فشار آورده بود ، تصمیم گرفتم که کار را تعطیل کنم ، عذر چند نفر باقیمانده در دفتر را خواستم و پس از تعطیل کردن شرکت ، دستگاهِ پخش را از کمد شخصی ام درآورده و نوار کاستی از شجریان ( اکنون یادم نیست کدام آلبوم بود ) را داخل دستگاه گذاشته و جلد نوار را در دست گرفته و روی صندلی لمیده و پاهای خود را روی میز انداخته و همانطور که مشغول گوش دادن به موسیقی ی ممنوعه ! در دستگاههای دولتی بودم ، جلد نوار کاست را نگاه میکردم . . .

غرق در خاطراتم شدم و صحنه هایی از گذشته در خاطرم تداعی می شد که ناگهان یاد روزهای دانشجویی افتادم و آن نوار قرآن که گم اش کرده بودم ( و البته چند سال بعد پیدا شد ) ، یادم هست اسم شرکت « دل آواز » را روی جلد نوار دیدم به همراه یک شماره تلفن ، معطل نکردم ، با همان حس جبروت مدیر عاملی ام گوشی را برداشته و با « شرکت دل آواز » تماس گرفتم :

– : سلام 

– : سلام ، بفرمایید !

– : با آقای شجریان کار داشتم ، لطفاً گوشی را به ایشان بدهید .

– : نمی شود آقا ، ایشان اکنون تشریف ندارند ، هر پیامی که دارید بفرمایید ، به ایشان خواهیم گفت .

– : با شما نمی توانم صحبت کنم . 

– : چرا ؟

– ( با تَشَر ) : آخر شما منشی هستید ، هر حرفی را که نمی شود به یک « منشی » گفت !

– ( با ناراحتی و کمی عصبیّت ) : خیر آقا ، من منشی نیستم ، امرتان را بفرمایید . ( و عجیب بود که گوشی را قطع نکرد ! )

– ( با صدای واضح و رسایی که یعنی ناراحتی شما برایم مهم نیست ) : چرا آقای شجریان آلبومی از  « قرائت های قرآنِ » خود به بازار عرضه نمی کنند ؟

– : ایشان هیچ برنامه ای برای چنین کاری ندارند .

– : از ما گفتن بود ، بهتر است ایشان این کار را انجام دهند ! ، خدا حافظ .

و بلافاصله گوشی را قطع کردم . . .

و خودم در عجب بودم که چرا این چنین کاری کردم و اصولاً منی که با همه خوب صحبت میکردم چرا اینقدر با غضب و تند با آن خانم که احتمالاً از نزدیکان « محمد رضا شجریان » بود صحبت کردم .

از این قضیه چند ماهی گذشت و یک روز در روزنامه دیدم که شرکت « دل آواز » ، یک آلبوم دو کاستی به نام « به یاد پدر » از محمد رضا شجریان که حاوی تلاوت قرآن و « ربّنا » ی معروف بود را روانه ی بازار کرده است . . . بسیار خوشحال شدم و سریعاً آن آلبوم را تهیه کردم .

1 001 3 001 2 002

بعد ها متوجه شدم که شجریان با پدرش اصلا رابطه ی خوبی نداشته تا حدی که از او متنفر هم بوده و گویا همان تلفن کذایی او را ترسانده بود و باعث شده بود که برای حفظ وجهه اش این آلبوم را به بازار ارائه دهد ، ضمن اینکه مطالبی که از زندگینامه خود و پدرش که در کاغذ داخل کاست نوشته بود به این معنی بود که : « من آدم بسیار خوبی بوده ام و اصولا همیشه سرم در قرآن بوده و  … » .

و خلاصه اینکه : ناخواسته کاری کردیم که به نفع شجریان تمام شد . . . .

***********

جوانی محمد رضا شجریان

جوانی ی محمد رضا شجریان

و امّا بعد . . .

آقای شجریان را از سالها پیش می شناختیم ، آن دورانی که در « روستای رادکان » ، معلّم  دبستان بود . . .  و  آن وقت هایی که به شاگردی نزد استاد « رضایی » می رفت برای یادگیری ی خوشنویسی ( شادروان اُستاد « علی اصغر رضایی رادکانی » از عُرفا و اَساتید به نام مشهد بودند در زمینه های : آواز ، خوشنویسی ، تذهیب و . . . ) و نیز آن زمانی که برادرش در « مشهد » خیابان « جم » ( = پاسداران فعلی ) ، روبروی سینما « آریا » ( =سینما قدس فعلی )  یک ساندویچ فروشی داشت به نام « سکّه » و  رفت آمد های خاصی !!! که به ساندویچ فروشی ی برادرش و چند جای دیگر داشت و . . .

محمدرضا یک ساله در آغوش پدرش - مهدی شجریان سال 1319

محمدرضا یک ساله در آغوش پدرش – مهدی شجریان سال 1319

حتی قبل از آن ، مرحوم پدرش : « حاج مهدی شجریان » نیز که هم آخوند و هم قاری قرآن بود را می شناختم ، نمی دانم این آخوند ها چه لقمه ای به فرزندان خود می دهند که تا این حد « شهوت باره » می شوند تا جائیکه تقریباً در تمام عمر خود هیچ « بچه آخوند » سالمی را ندیده ام ، و جالب است که تمام این « بچه آخوند » ها از پدر خود متنفّرند ، و اصلی ترین دلیل برای اینکه شجریان در سالهای اوّلیه ی کاری خود با نامهای مستعارِ : «سیاوش بیگجه خانی » و « سیاوش رادکانی » فعالیت میکرد ، تنفر و ترس او از پدرش بود و اینکه نمی خواست پدرش از کارش سر در بیاورد که البتّه بعدها با معروف شدن « محمّد رضا شجریان »  برای حفظِ وجهه اش ظاهراً رابطه ی خود با پدرش را بهبود بخشید .

شجریان و بهروز وثوقی - در سمت راست عکس گلشیفته فراهانی هم دیدیه می شود

بهروز وثوقی و محمد رضا شجریان – در سمت راست عکس گلشیفته فراهانی هم دیده می شود

 طبق آنچه خودش در جلد آلبوم « به یاد پدر » نوشته اصل و نسب او به شهر « طبس » میرسد ؛ چنانکه نام پدر بزرگش « حاج علی اکبر طبسی » بوده  ، و متاسّفانه شهر های کویری ی « طبس » و « یزد » که اهالی اش مردمانی بسیار زیرک ،  پنهان کار و بسیار شهوت ران می باشند ، این ژن ویژه ی خود را به « آقا محمّد رضا » هم سرایت داده اند و نمونه ی آشکارش ( به رسم ادب از آنچه از پنهان کاری های آقا محمّد رضا به ویژه در ساندویچ فروشی ی برادرش میدانم را آشکار نمی کنم ) ازدواج دوّم اوست که باعث ناراحتی های زیادی در خانواده اش شد .

شجریان و همسر دومش

شجریان و همسر دومش

ازدواج پدر خانواده با یک دختر خانم 26 ساله که از فرزند دخترش کم سنّ و سال تر است در هر خانواده ای میتواند کلیه ی روابط عاطفی را نابود کند چه اینکه آن شخص سرشناس هم باشد و . . .

شجریان و همسر دومش و فرزند مشترکشان رایان شجریان

شجریان و همسر دومش و فرزند مشترکشان رایان شجریان

و متاسفانه آقای « شجریان » فقط به همسرش خیانت نکرد ، بلکه با برخوردهای زننده و حرفهای غرور آمیزش ، موجبات از هم پاشیده شدن زندگی دختر بزرگش که همسر استاد « پرویز مشکاتیان » بود را نیز فراهم نمود ، و البته برخوردهای ناروای او حتی با استاد « محمّد رضا لطفی » نیز جای تامل دارد هرچند در  « اواخر عمرِ اساتیدِ » یاد شده ، یک رابطه ی ظاهری سرد را با آن بزرگواران برقرار کرد امّا هرگز حقی که آن بزرگواران به گردنش داشتند را ادا نکرد .

چنانکه میدانیم شعر ترانه ی « ایران ای سرای امید » ، کار استاد « هوشنگ ابتهاج » ( ه. الف . سایه ) و آهنگ سازی ی آن بر عهده ی استاد « محمد رضا لطفی » بوده است ولی شجریان از روی غرورش آن طور که باید ، حقّ اساتید یاد شده در مورد ترانه ی « ایران ای سرای امید » را به جای نیاورد.

همچنین در مورد کوته نظری آقای شجریان باید دانست که او با رسانه ای کثیف « بنگاه سخن پراکنی بریتانیا » = BBC  نیز رفت و آمد دارد و حتی به خودش اجازه میدهد رباعیات عرفانی حضرت « حکیم عمر خیّام نیشابوری » را تفسیر کند آن هم از نوع نفسانی ، چنانکه هر ساده لوح احمقی مثل « فیتز جرالد » هم همانگونه برداشت سخیفی از رباعیات حضرت « خیّام » دارد ، و جالب است که « محمود دولت آبادی » هم با آن سابقه افتضاح اخلاقی و در ضمنِ بیشعوری ی تمام ، به خودش اجازه داده در مورد حضرت « خیّام » یاوه گویی کند .

دولت آبادی در برنامه ی « خیام نابغه ی پرسشگر » پخش شده از بی بی سی

دولت آبادی در برنامه ی « خیام نابغه ی پرسشگر » پخش شده از بی بی سی

شجریان در برنامه ی « خیام نابغه ی پرسشگر » پخش شده از بی بی سی

شجریان در برنامه ی « خیام نابغه ی پرسشگر » پخش شده از بی بی سی

بد نبود که جناب شجریان از محضر عارفان بینشمند که در این زمان نیز حاضر بوده اند و چه بسا او ، تنی چند از آن بزرگواران را نیز می شناخته بهره ای میبرد تا اینطور احمقانه و سخیف و به رسم جاهلان غربی به تفسیر رباعیات عرفانی نپردازد .

ضمناً باید دانست جناب « شجریان » از تحصیلات کامل بی بهره است و متاسفانه نشست و برخاستی که با تنی چند از بزرگان ادبیات داشته باعث نشده تا دانش ادبی او حداقل در مورد خواندن اشعار آن قدر بالا برود که دیگر « غلط خوانی » نداشته باشد ، چنانکه در مصرع : « چونکه در آغوش قبا بوده ای » ( که اشاره ی حضرت حافظ است به پناه گرفتن حضرتِ مُحَمَّد ( ص ) در مسجد قُبا ) ،  « قُبا = ghobaa » را به غلط « قَبا = ghabaa » می خواند و در جایی دیگر ، مصرع دیگری از حضرت حافظ « زنده رود باغِ کاران یاد باد » را به جای اینکه « باغِ کاران = baagh – e – kaaraan» ( یک باغ منسوب به شخصی به نام « کاران » که او « فرانسوی » بوده و باغی در شهر « اصفهان » ساخته بوده ) بخواند ، به اشتباه : « باغکاران = baaghkaaraan » خوانده است و . . .

خلاصه ، کلام آخر این است که امیدواریم یک نفر این متن را با همه ی حرف و حدیثهایی که در آن گفته و دیده و نوشته و شنیده شده را به آقای شجریان برساند تا بداند که بار مسئولیتی که به دوش ایشان است بسیار بیشتر از آن چیزی است که حتی بتواند تصورش را هم بکند و ایشان باید بداند که تمام این حرفها از سر خیر خواهی است و نه از روی کینه ، باشد تا در مقام پوزشخواهی برآید و تا حدی هم بتواند اعمال سخیف گذشته ی خود را جبران نماید.

187 : یک رباعی تقدیم به « آخوند »

و امامنا فرمود ، از طرف ما این رباعی از  جناب « خاکشیر اصفهانی » را برای این آخوند بفرستید :

از هستی خـود مـگو ؛ کـه : هیچت بکنند

در کـــوره چــــنــان زغــال قیچت* بکنند

زور از پی زور هــست و کـیر از پی کیر

بـگـــریز وگـــرنــه « کـیر پیچت » بکنند

توضیح : قیچ : نام یک گیاه بیابانی است که برای تهیه ی زغال از آن استفاده می شده

186 : نوه ی ناخلف ما

و مطلع شدیم این آقای « محمدرضا ابن مهدی ابن علکبر » که آوازه خوان است ، نوه ی پسری مان بوده و نمی دانستیم !

پس می خوانیمش به راه درست و امیدواریم راهش مثل صدایش شود و حداقل این آخر عمری از غرورش بکاهد تا شاید راه ببرد به حداقل یک گام بالاتر از جایی که هست !!!

و شاید جایگاه کنونی اش مورد غبطه ی خیلی ها باشد .

ولی از نظر ما که پدر بزرگشیم ، باید حالا حالا ها تلاش کند و دست از خیلی چیزها بشوید  . . .

بشنویدش تا بشناسیدش این نوه ی ناخلف ما را !!!

185 : میلیاردها دلار گمشده کجاست ؟

ما ملتی هستیم که مهمترین کاری که در زندگی انجام میدهیم این است : « سواری دادن به الاغ ها » ، حال این الاغ اسمش باشد : « وزیر » یا « وکیل » یا « آقازاده » یا « رئیس بانک » یا « میوه فروش سر کوچه » یا هر الاغ دیگری  که کوچکترین سر و کاری با او داریم …

Hemaar

تا روز قبلِ توافق هسته ای همه ی مردم ناراحت بودند و فردای توافق همه خوشحال ، دولت هم در اولین اقدام برای « دریافت هزینه ی خوشحالی » دستور افزایش قیمت 18 کالای اساسی از جمله « قند » و « شکر » و «برنج » و « روغن » و . . . را صادر نمود و البته : « بی سر و صدا »…

و همچنین « دولت محترم » ! برای « رفاه حال » !  ما « مردم شریف » ! دستور داد ، اداره ی دارایی در روزهای پایانی تیر ماه تا ساعت 21 باز باشد که ما «  راحت تر » بتوانیم « مالیات » خود را پرداخت کنیم …

تا دیروز همه در خیابانها خوشحالی میکردند و امروز ناگهان همه از خیابانها غیب شدند ! به صورتی که یک آقای طبسی به لهجه ی محلی اش می گفت : « اگر یَه تیره از ای سر پیاده رِو ول دِهِه تا او سرش به خَه رفتوُ به هیشکه نَه خَه خُور »

( agar ya tire az ei sare piyade rev vel dehe taa oo saresh be kha rafto be hishke na kha khor )

ترجمه : اگر یک تیر از این طرف پیاده رو شلیک کنید تا آنسوی خیابان خواهد رفت و به هیچ کس اصابت نخواهد کرد

Rasanehما ملتی هستیم : « اسیر رسانه ها » که به راحتی ما را با تلویزیون و روزنامه و وبسایت های خبریشان بازی میدهند ، بیشتر تلاش تیم مذاکره کننده ، تلاشی بود برای : « آزاد سازی ی پولهای بلوکه شده ی آقازاده ها در خارج از کشور » ( بخوانید : پول مردم که در جیب چپاولگران این مرز و بوم است ) ، حالا این روزها همه ی سایتها و روزنامه های دولتی سیاهبازی درآورده اند که چرا هر روز از مبلغ اعلام شده ی « پولهای بلوکه شده ایران در غرب » ، کم میشود  و استدلال می کنند که : « اگر فلان اعتبار و فلان مقدار طلا و سرمایه فلان شرکت را باهم جمع کنیم می شود همان مبلغی که اوّل گفته شده » و جالب است که در صفحه ی روزنامه / وبسایت خود و با وقاحت تمام جمع مبالغ را می نویسند و آخرش هم دیده میشود که در بهترین شرایط حدود 70 میلیارد دلار از پولها نیست !!! و ما ملت شریف ، چونکه هیچ وقت متن چیزی را نمی خوانیم  و فقط به تیترها بسنده میکنیم ، فکر می کنیم که همه ی پولها هست و خیالمان راحت میشود ، اصلا میدانید « یک میلیارد دلار » چند تومان است ؟ : اگر دلار را 3200 تومان حساب کنیم میشود 3هزار و دویست میلیارد تومان یعنی  یک عدد 32 با یازده صفر جلوی آن ، آیا تا حالا نشده که لنگ یک هزار تومانی ی بی ارزش شده باشید ؟؟ در آنموقع کدام دولتمرد به داد شما رسید ؟؟

پس : بروید رای بدهید و خوشحالی کنید و مالیات پرداخت کنید و باور کنید هرچه را در تلویزیون و روزنامه و . . . میگویند

و بروید از فروشگاهای شهرداری و سپاه و بسیج و ارتش و . . . خرید کنید که مبادا ورشکست شوند 

و بروید سر خود را در آخور پر از کاه کنید و کار خود به خوکان و خران سپارید ، باشد که رستگار شوید 

سه شنبه – 30 – تیرماه – 1394

 

 

184 : مشهدی « مُجرم »

RTEmagicC_00_obash RTEmagicC_00_obash_1 RTEmagicC_00_obash_2

تصاویری که در بالا مشاهده می نمائید مربوط است به اتفاقی که در روز بیست و چهارم خرداد امسال ( 1393 ) در شهر مشهد افتاده است ، یعنی دور گرداندن سه نفر « شرور » در شهر مشهد .

اینکه نفس این عمل نیروی « نظامی » و یا « قضایی » کار خوبی هست یا نه کاری نداریم ولی باید دانست از این کار دو نتیجه ی بسیار مهم را میتوان گرفت :

یکم : در مملکتی که از رهبر و رئیس جمهور و وزیر و وکیل و قاضی و مدیر و کارمند و آبدارچی همه و همه دزد و جانی و قاتل و شرور و تبهکارند ، اگر دیدید کسی به جرم این جرائم به محکومیتی دچار شد فقط و فقط یک معنی دارد : « آن بیچاره در هیچ جا پارتی نداشته ، مثل این سه نفر بخت برگشته ی داخل تصاویر ».

دوّم : در جمهوری اسلامی هر گاه می خواهند در یک فیلم و یا یک سریال تصویری از یک مجرم ارائه دهند ، آن مجرم باید دارای یک اسم ایرانی باشد مثل : « داریوش » ، « کوروش » ، « کامبیز » و . . .  و نیز ظاهری داشته باشد عجیب و غریب ، با آرایش نامتعارف موی سر و صورت و لباسهای بسیار خاص ، و ما در تصاویر فوق نه تنها سه چهره ی معمولی را در مقام سه شرور مثلاً خطرناک مشاهده می کنیم ، بلکه نامهای آنها : « قربانعلی » ، « امیر » و « طالب » است ، که هرسه ، نامهایی هستند عربی و اسلامی و گویا آنکه نامش از همه اسلامی تر بوده است یعنی « قربانعلی » علاوه بر بخش عمده ی اتّهامات دو نفر دیگر ؛ « شرب خمر » و « قتل » را نیز در لیست اتهامات خود گنجانیده است.

هر چند سخن بسیار است ، امّا حرف دیگری نداریم به جز تشکر از مسئولین محترم برای این روشنگریهای ناخواسته شان و پیشنهادی داریم برای مسئولین رسانه های تصویری کشور که : « لطفاً ، در نامگذاری مجرمان در فیلم ها و سریالهای خود دقت نظر بیشتری خرج دهید ، مثلاً میتوانید از نامهای : روح الله ، علی ، اکبر ، محمود ، محمد ، حسین ، حسن ، باقر ، محسن  ، . . .  استفاده نمایید ».

سخن کوتاه می کنیم – والسلام

183 : مالیات بول و غائط

خبر : « بنزین تک نرخی و آزاد شد از قرار هر لیتر 1000 تومان »

میدانیم در کشور ایران تعداد هفده میلیون خودرو وجود دارد و فرض میکنیم همه ی خودرو ها همان سهمیه ی ماهانه 60 لیتر بنزین 700 تومانی را داشته اند ، پس با توجه به اینکه این سهمیه حذف گردیده و هر لیتر بنزین شده 1000 تومان لذا : هر دارنده ی خودرو باید ماهانه 300*60 تومان یعنی مبلغ 18000 تومان اضافه تر برای آن 60 لیتر سهمیه ی سابق پرداخت نماید که اگر این مبلغ را 17 میلیون خودرو ضرب نماییم می شود 306 میلیارد تومان در ماه و 3672 میلیارد تومان در سال ( تازه اگر قیمت بنزین را افزایش ندهند ) که این مبلغ ناقابل ! از جیب دارندگان خودرو سرازیر می شود به خزانه ی آخوند های وطن فروش و خائن . . .

مریدان که این خبر و شرحش را بر حضرتش خواندند ، شیخنا سر در گریبان برد و فرمود : « این که می شود فقط خرج دود و دم شان ، مانده ام برای خرید پورشه ، چه  ها کنند ، غزه و یمن که بماند ، احتمالاً مالیات خواهند بست به ریدن و شاشیدن این ملّت بیچاره ».

در اینجا یکی از مریدان به شخنا گفت : « اماما چه نشسته ای که به آن هم که فرمودی مالیات بسته اند ، چندی پیش برای اتصال فاضلاب خانه ام به فاضلاب شهری بیش از یک میلیون تومان از من گرفته اند و این یعنی پول حمام و ظرف شستن هم علاوه بر آنهایی که فرمودید محاسبه کرده اند !! »

و شیخنا دیگر نعره هم نزد ، مبادا که خرجی داشته باشد !!.

 

 

 

182 : اگر تا حالا « شاه دزد » ندیده اید به این تصاویر نگاه کنید

1 farhangnews_106874-302453-1419490123

 

صاحب تصاویر فوق ، اسماعیل احمدی مقدم رئیس فرمانده ی کل نیروی انتظامی جمهوری اسلامی است که به اتهام اختلاس دوازده هزار میلیاردی در دوران خدمتش چند روز در بازداشت به سر می برده است !

البته لازم است بدانید که نامبرده به دلیل همان قضیه ی اختلاس در اسفند ماه سال 1393 از سمتش برکنار شد  !

برای توضیحات بیشتر به اینجا مراجعه نمایید .

181 : یک سری تصویر به مناسبت سالروز تولد « آزاد مرد » ایرانی ، دکتر « محمّد مصدّق »

محمد مصدق ( متولد : ۲۹ اردیبهشت یا ۲۶ خرداد ۱۲۶۱ –  وفات : ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) سیاست‌مدار، حقوقدان، نمایندهٔ چند دوره مجلس شورای ملی، و نخست‌ وزیر ایران در سال‌های ۱۳۳۰ ( ۲۸ آوریل ۱۹۵۱ ) تا ۱۳۳۲ ( ۱۹ اوت ۱۹۵۳ ) بود. او پس از ترور سپهبد ‌علی رزم‌آرا و نخست‌ وزیری کوتاه‌ مدت حسین علاء به نخست‌ وزیری رسید .

وی رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران شناخته می‌شود ، چراکه تا پیش از آن نفت ایران زیر سلطهٔ دولت بریتانیا به واسطهٔ «شرکت نفت ایران و انگلیس» ( «بریتیش پترولیوم» فعلی یا به اختصار همان :  B P ) اداره می‌شد . مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ ، در دادگاه نظامی محاکمه شد و علی‌ رغم دفاعیهٔ مستندی که از کارها و دیدگاه‌های خود ارائه کرد ، به سه سال زندان محکوم شد . پس از تحمل سه سال زندان ، به دستور محمدرضا پهلوی ، دکتر مصدق به ملک خود در قلعه احمدآباد تبعید شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید دولت در انزوا زیست ؛ تا این که سرانجام در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ بر اثر بیماری سرطان در ۸۴ سالگی چشم از جهان فروبست .

محمد مصدّق چهره‌ آزادیخواه پرشور و استعمارستیزی بود که بر کشورهای خاورمیانه همچون مصر و لیبی تأثیر گذاشت . او اوّلین دولتمرد خاورمیانه بود که با اجرایی کردن اندیشه ملی شدن صنعت نفت پرچم مبارزه اقتصادی با قدرت‌های استعماری را برافراشت. از این رو در کشوهای خاورمیانه از او به عنوان « زعیم الشرق » یاد می شد و حتی « جمال  عبدالنّاصر » نام یک خیابان را در قاهره به اسم « محمّد مصدّق » نهاد که اکنون نیز به این نام خوانده می شود . به هرحال او به طرق مختلف سرمشقی برای ملی گرایان خاورمیانه همچون « جمال عبدالناصر » بود .

 image001

چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد و مردان بیدار کشور این مبارزه ملٌی را آنقدر دنبال می‌کنند تا به نتیجه برسد. اگر قرار باشد در خانه خود آزادی عمل نداشته باشیم و بیگانگان برما مسط باشند و رشته‌ای بر گردن ما بگذارند و ما را به هر سو که می‌خواهند بکشند مرگ بر چنین زندگی ترجیح دارد و مسلم است که ملٌت ایران با آن سوابق درخشان تاریخی و خدماتی که به فرهنگ و تمدن جهان کرده است هرگز زیر بار این ننگ نمی‌رود

image003

دکتر مصدق در کودکی

image005

محمد مصدق در دوران نوجوانی

image007

مصدق در حال آبتنی در دربند تهران 

image009

دکتر مصدق در دوران دانشجویی

image010

دیدار دهخدا و مصدق

image012

دیدار مصدق و ترومن در کاخ سفید در سال ۱۳۳۰

image013

دکتر مصدق هنگام وارد شدن به دادگاه لاهه

image014

من نماینده یک ملتی هستم که فرهنگ و ادبیات و فکر عرفانی آن به جهان درس آدمیت و انسانیت داده است

000002

آقای دکتر مصدق ضد کمونیست است و از این جهت میان من و او نمی تواند هیچ گونه توافقی وجود داشته باشد، ولی من او را نخست وزیر شرافتمندی در ردیف خواجه نظام الملک و میرزا تقی خان امیرکبیر می دانم

خسرو روزبه

image016

روزنامه های حزب توده مصدق راجنایتکار و خائن و نوکر استعمار میدانستند

 000008نوشته ی زیر عکس  : مصدق السلطنه ( دکتر محمّد مصدّق )

 والی فارس – شیراز

image018

دکتر مصدق در کنار اعضای کابینه اولش

image019

آنجایی که حق در کار باشد، با هر قوه ای مخالفت می کنم؛ از همه چیزم می گذرم. نه زن دارم، نه پسر دارم، نه دختر دارم؛ هیچ چیز ندارم مگر وطنم را در جلو چشمم دارم

 دکتر مصدّق

 

 image021

دکتر مصدّق با فاطمی

image023

ملاقات فاطمی با مصدّق

image024

تصویر دکتر مصدّق در دوران انقلاب سال 57

 

 image025 image026 

حیات من و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر فرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه ی تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام .

عمر من و شما و هر کس دیگر چند صباحی بیش نیست . . .

مهدی یعقوبی مهدی یعقوبی 9

image029

هدف عملیات آژاکس سرنگونی دولت محمد مصدق، بازسازی منزلت و قدرتِ شاه و جایگزینی دولت مصدق با دولتی بود که ایران را با سیاست‌هایی سازنده اداره کند.

گزارش سیا

image030

ما از هیتلر و ارتش آریایی اش شکست نخوردیم ولی یک آریایی کچل فقط با یک خودنویس ما را شکست داد و از سرزمینش بیرون کرد

گوشه ای از نطق وینستون چرچیل در باره دکتر محمّد مصدّق

مهدی یعقوبی مهدی یعقوبی 12

 image034

 image035

image036

مصدّق و محمدرضا پهلوی در اولین دیدار پس از نخست وزیری مصدق

 

 image037

image038

روز چهاردهم مهرماه سال 1330 دکتر محمّد مصدّق که پنج ماه از دوران نخست وزیری اش را میگذراند، عازم نیویورک مقر سازمان ملل شد 
image039

 من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچیزی که ایرانیت و اسلامیت را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه می کنم

image040

image041

تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اِعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم‌ترین امپراطوری جهان را از این مملکت برچیدم 

image042

zaza

image043

دیدار مصدق از مصر

 zzz


دکتر مصدق پس از موفقیت جهانی در مقابل بریتانیا پیرامون ملی شدن صنعت نفت

 

180 : مراقبه و اندوه

مراقبه هميشه درهايي را مي گشايد، درهايي متفاوت براي مردماني متفاوت.

اندوه الزاماً چيز بدي نيست. آن را همچون كيفيتي بد يا منفي قضاوت نكن.

وقتي كه انساني كه هيچگاه ساكت نبوده، براي نخستين بار ساكت مي شود، همان سكوت همچون اندوه احساس مي شود، زيرا ديگر هيچ هيجان و آتش بازي وجود ندارد.

مي تواني نخستين آشناييت را با سكوت همچون اندوه سوءتفاهم كني، ولي اين اندوه نيست.
فقط نكته اين است كه تو مشغول هزار و يك چيز بوده اي و اينك تمام آن ها ازميان رفته اند. قدري احساس گمگشتگي میكني.

پيش از اينكه سكوتت يك آواز شود، يك مدت كوتاه، يك دوران گذرا مطلقاً لازم است.

تو اندوه را ميشناسي. و اندوه چيزي از سكوت را در خود دارد،_هرگاه غمگين هستي، قدري ساكتي. پس بين اندوه تو و سكوت تو يك رابطه هست. وقتي براي نخستين بار ساكت مي شوي، تنها چيزي كه مي تواني از تجربه قبلي ات احساس كني، اندوه است.

بگذار اتفاق بيفتد. آن را اندوه ندان، زيرا همين قضاوت مي تواند يك مانع شود.

لحظه اي كه چيزي را منفي بداني، سعي مي كني از آن خلاص شوي. هيچ چيز منفي در موردش نگو. فقط آن را همچون پلي بين سكوت و آواز بپذير.

فقط قدري صبر كن، و آنوقت احساس خواهي كرد كه اين سكوتي بي جان نيست، سكوت گورستان نيست. اين سكوتي بسيار زنده است، سكوتي كه خالي نيست، بلكه بسيار پر است…. سرشار از چيست؟ بازهم تجربه اي تازه در انتظارت است. تو فقط آوازهاي باكلام را مي شناسي. هرگز آوازي خالص و بي كلام، موسيقي بدون صدا را نشناخته اي.

قدري شكيبايي كن و آن اندوه، به آوازي بي كلام، به يك موسيقي بي صدا، به رقصي بدون حركات تبديل خواهد شد. همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت، تنها به قدري صبر نياز هست.

وقتي كه بيمار هستي، در بيمارستان  تو را «صبور»patient  مي خوانند. آيا در اين مورد فكر كرده اي؟ ،_ زيرا شفايافتن زمان مي برد و بايد « صبور» باشي. اين يك شفاي دروني است و به صبري عميق تر نياز داري.

ولي اگر سكوت وجود دارد و مراقبه اتفاق مي افتد، ابداً مشكلي وجود ندارد. به زودي بهار با تمامي رنگ هايش و گل هايش و زيبايي هايش فرا مي رسد. فقط قدري صبر كن.

179 : یاد بود

 در پی وبگردی های امروز به دو مورد بر خوردم که در عین اینکه کاملاً با یکدیگر بی ارتباط بودند ، خاطره ای را در ذهنم زنده کردند از یکی از جنایاتی که این حکومت آخوندی کثیف در حق مردم این خاک روا داشته و می دارد.

اوّلین مورد ، نوشته ای بود به همراه عکس و ویدئو در یک وبلاگ راجع به سر بریدن یک مسیحی که حاضر نشده اسلام بیاورد توسط « داعش » و دوّمین مورد وبلاگی بود حاوی تعداد عکسِ متحرّک و سرگرم کننده به نام « مسعود طبسی »  که گویا میخواسته نام وبلاگش شباهتی داشته باشد به نام « مسعود مشهدی » تا بازدید کنندگانش زیاد شوند .

 دوستی داشتیم از اهالی « طبس » که خاطره ای نقل میکرد که در اواخر دهه ی شصت در آنجا اتّفاق افتاده بود :

گویا در آن سالها ، یک نفر به نام حاج آقای « سجّادی » که معمّم بوده و درجه ی حجت الاسلامی هم داشته ولی از اهالی شهر طبس نبوده برای ریاست « بنیاد شهید طبس » به همراه خانواده اش به آنجا اعزام میشود و از قضا این حاج آقای « سجّادی » آدم بسیار دلسوز و پرکاری بوده و با تمام وجود به روند خدمت کردن به خانواده های کشته شده گان جنگ ( = به قول جمهوری اسلامی : خانواده ی  شهدا ) رسیدگی میکرده تا جاییکه شخصاً به تمام خانواده های آنان سرمیزده و تا حدی که در توانش بوده و حتّی گاهی با یاری گرفتن از کمک های بیرون از بنیاد شهید  مشکلات مادی آن خانواده ها بویژه آنان که سرپرست خود را از دست داده بودند را برطرف می نموده و طبیعتاً از محبوبیت زیادی برخوردار می شود ، از آنجاییکه این حاج آقای « سجّادی » اصطلاحاً دُم به تله ی جناح های شبه سیاسی نمی داده و همه را به دوری کردن از این بازیها فرا میخوانده و دعوت به خدمت خالصانه و بی ریا می نموده عاقبت او را از کار برکنار می کنند و با حکم دادگاه ویژه ی روحانیت و به جرم ساختگی ی « زنای محصنه » به « اعدام با سنگسار » محکوم کرده و در همان طبس حکم را جاری می کنند و از همه دردناکتر و خنده دارد تر اینکه در مهلت مقرّر با اینکه مرحوم « سجادی » هنوز زنده بوده و امکان فرار داشته ( که طبق قوانین اسلامی : اگر فرد محکوم به سنگسار بتواند از خاک خود را خارج کند و بگریزد از سنگسار رهایی یافته و آزاد است ) ، یکی از سنگسار کنندگان که خودش تا قبل از انقلاب به دلیل ارتکاب به عمل « قتل » در زندان بوده و با پیروزی خمینی و باز شدن زندانها از زندان خارج شده بود ، همینکه متوجّه می شود آن مرحوم امکان فرار دارد با یک قطعه سنگ به وزن حدود 20 کیلو آنچنان بر سر آن مرحوم می زند که جمجمه ی آن بزرگوار متلاشی شده و در همان لحظه جان به جان آفرین تسلیم می کند ، بد نیست بدانید در اسلام برای سنگسار اندازه ی سنگ ها مشخص شده و همچنین شخص سنگ انداز باید کاملا پاک باشد و هیچ جرمی مرتکب نشده باشد و نباید حتی یک رکعت نماز قضا شده داشته باشد ! چه رسد به اینکه طرف به جرم قتل همسرش نیز در زندان بوده باشد.

با اینکه نفس سنگسار عملی است وحشیانه و مطرود ، با این حال به شیوه ای که آخوندها سنگسار را اجرا می کنند سبعیت و وحشیگری در این عمل غیر انسانی را هزاران چندان می کنند .

بگذریم که این روایاتِ دیده یا شنیده در سینه های تک تک ما ایرانیان فراوان است و هر بهانه ای یاد آور یک خاطره ی دردناک .

باشد تا ایران به دست ایرانیان نژاده باشد.

 

 

178 : شرح داخل تصاویر ؛ زیر چادر !!!

خواهران پوشیه ای !!! بت من و زوروی با حجاب و موفق !!!

177 : از دزدیهای پنهان و پیدای شرکت ایرانسل

به تازگی با یکی از همکاران قدیم که سن و سالی هم دارد تلفنی تماس گرفتم و در نهایت تعجب شنیدم که به جای زنگ خوردن صدای یکی از این خواننده های « خالتور خوان  » می آید ، و با توجه به اینکه چندین دهه است که این دوست بزرگوار را میشناسم ، چنین چیزی هیچ محلی از اِعراب نداشت ، علّت را جویا شدم و در کمال تعجّب متوجّه شدم که خود این بنده خدا هم اصلا روحش خبر ندارد که چنین شده . . . 

پس از پیگیری متوجّه شدیم شرکت ایرانسل برای بسیاری از مشترکین خود پیامهایی به صورت « flash sms » ( = یعنی پیامهایی که بدون اینکه به داخل Inbox گوشی وارد شوند ، روی صفحه ی اصلی ی گوشی دیده می شوند ) ارسال نموده مبنی براینکه با زدن کلید تایید ، فلان آهنگِ فلان خواننده به عنوان نوای پیشواز شما در نظر گرفته خواهد شد .

و متاسفانه در اکثر گوشیهای یک نسل قبل که صفحه های نمایش کوچکتر و قدرت پردازش کمتری دارند ، گوشی و یا کاربر به راحتی دچار خطا می شوند و پیام تایید می شده  و معلوم شد قربانیان این عمل ایرانسل تعداد بسیار زیادی بوده و هستند ، درست است که مبلغ هر آهنگ فقط 300 تومان است ، اما به توجّه به تعداد کاربران و نیز هزینه ی تمدید ماهیانه ی هر آهنگ برای یک شماره تلفن ، مبلغ مجموع عدد سر سام آوری می شود که از جیب مردم شریف و زحمتکش ایرانی به ناحق و در کمال خونسردی و در روز روشن دزدیده می شود .

برای لغو آهنگ پیشواز ایرانسل ( البته دیگر300 تومان از جیب شما رفته است ! ) :

*777*5*کد آهنگ # 

اگر کدِ آهنگ را بخواهید بدانید این کد را بزنید :

*777*2 # 

176 : چند سخن از چند بزرگ

***هنگامی که ملتی در حال نابود شدن است , هنگامی که ایمان به آزادی از بین رفته است , هنگامی که امیدی به آینده نیست , بی شک خدای آن قوم باید تغییر کند! فردریش نیچه

***من کاملا طرفدار جدایی دین از دولت هستم. چون این دو نهاد به تنهایی به اندازه ی لازم به ما ستم می کنند. پس اگر متحد شوند و در کنار یکدیگر باشند مرگ ما حتمی است. جرج کالین

***تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند و بی گناه شکنجه نمی شود. نه ستمگر است و نه ستمدیده، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی فرو رفته اند. چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. صادق هدایت

***دولت دیگر به ملت اعتماد ندارد. بهتر نبود که دولت با انحلال ملت مردم دیگری برای خود انتخاب می کرد؟برتولت برشت

***آزاد ساختن آن هایی که درون خود هنوز برده هستند نتیجه ای جز توحش و آشوب ندارد. الکساندر هرتزن

***انسان ها وقتی به تنهایی قصد رفتن به بهشت را دارند عموما بی آزار هستند. دقیقا مشکل از آنجایی آغاز می شود که عده ای نادان براساس تصورات غلط می خواهند سایرین را نیز با خود به بهشت ببرند و دراین راستا به همه چیز من جمله خشونت و توحش نیز متوسل می شوند.مهاتما گاندی

***اگر خدایی وجود دارد، برنامه‌اش خیلی شبیه برنامه آن فردیست که برنامه‌ای ندارد. ادی ایزارد

*** لبخند شما در واقع اشک هایی هستند که سرازیر نمی شوند. کافکا

***هیچ کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد؛ تنها انسان بودن کافیست. آلبرکامو

***ازدواج برای زنان رایج‌ترین شیوه ی امرار معاش است، و مقدار کل سکس ناخواسته ی تحمیل‌شده بر زنان در ازدواج، احتمالا از تن‌فروشی بیشتر است.زناشویی و اخلاق-برتراند راسل

***انسان هر چه سیاه روز تر باشد، یا قومی هر قدر زیرپا افتاده تر و بینوا تر باشند، امید اجر اخروی و رویای بهشت در دلشان ریشه دارتر است. خاصه وقتی صدهزار مبلغ مذهبی مدام بر آتش این امید بدمند و منافع خود را در آن بجویند. جن زدگان-فئودور داستایوسکی

*** سطح تحصیلات افراد مطلقا هیچ ارتباطی با میزان شعور آنها ندارد. برتراند راسل

***در تاريکی رنگها با هم اختلافي ندارند – فرانسیس بیکن

*** بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است.(توماس ادیسون)

***اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می شود. کارل گوستاو یونگ

***فهم کودکی که از تاریکی بترسد آسان است ولی تراژدی واقعی موقعی پیش می آید که آدمی از روشنایی بترسد. افلاطون

***دنیای بیداد گری است؛ اگر بپذیریش شریک جرم می شوید و اگر بخواهید عوضش کنید جلاد می شوید. شیطان و خدا -ژان_پل_سارتر

*** انسان در کاخ و کوخ متفاوت می اندیشد. اگر به خاطر گرسنگی یا فقر در بدن تو مواد لازم نباشد در سرت و در روحت و یا قلبت نیز مواد لازم برای اخلاق نخواهد بود. لودویگ فویرباخ

***از اصول معتبر زندگي لنی يكی اين بود كه هر وقت با چيزی مخالف بود بگويد موافقم.چون كسانی كه عقايد احمقانه شان را ابراز می كنند اغلب بسيار حساسند.هر قدر عقايد كسي احمقانه تر باشد بايد كمتر با او مخالفت كرد. خداحافظ گاری كوپر-رومن گاری

*** برای اصیل بودن کافی است که دروغ نگویی. آغاز اصالت خوب همین است که نخواهی چیزی باشی که نیستی. -لودویگ ویتگنشتاین

باز نشر مطلبی از : یکنفر

175 : سخنی با حاکمان و مردمان کر و کور کنونی ایران

هر چند آنانکه باید بخوانند و بفهمند در خواب زمستانی به سر میبرند امّا به هر شکل باید نوشت تا شاید این پیام که از سر درد است و دلسوزی به گوش آنان که باید ، برسد :

جامعه ی کنونی ایران در وضع بسیار بدی به سر میبرد که شاید به گواه تاریخ تاکنون در هیچ زمانه ای فساد و آلودگی در این حد و اندازه نبوده ، چه در بین حاکمان و چه در بین مردمان .

حاکمان همه بیسواد ، به دنبال منافع احمقانه و سطحی و زودگذر خود و تجاوزگرند به مال و جان و ناموس مردم و بد تر از همه به خاک پاک اهورایی ایران و به تبع آنان مردمان نیز همه به دنبال خوشی های زودگذر شکمی و زیر شکمی و دوری جستن از کسب دانش و معرفت .

در یک کلام حاکمان گرگند و مردمان گوسفند ، یکی در پی غارت دیگری و آن یکی سر در آخور و چشم انتظار رحمت از جانب گرگ !!!

نمونه ها فراوانند و شاید بیشترین نوشته ها پیرامون شرح و محکوم کردن حاکمان خونخوار بوده و کمتر به جهل و خرافات و حماقت جاری و ساری در بین مردمان پرداخته شده.

نتیجه ی این همه حماقت و رذالت این است که مملکت دچار این همه آشفتگی می شود : کسب و کار های کوچک از سلمانی و بقالی و تعوض روغنی و قصابی و املاکی و …. گرفته تا کسب و کارهای بزرگ مثل شرکتها و کارخانه های تولیدی همه و همه در شرایط نابسامان و نیمه تعطیل و ورشکسته به سر میبرند ، از سر سیاستِ نادرست « جمع آوری ی نقدینگی » توسط دولت که مثلاً برای مهار تورّم اتّخاذ شده وضع اقتصادی کشور به حالت کُما فرو رفته ، دولت به جای این کار احمقانه و در شرایطی که زیر فشار تحریم ها هستیم باید به جای هزینه کردن در لبنان و فلسطین و سوریه و عراق و به جای غصّه ی دیگران را خوردن تمام انرژی و سرمایه ی خود را معطوف میکرد به داخل و صرف افزایش تولید می نمود شاید تورم زیاد میشد امّا با افزایش تولید و به تبع آن افزایش میزان شغل های خدماتی و گسترش و تقویت شدن کسب و کارهای کوچک به بحران اقتصادی ی کنونی دچار نمی شدیم .

دولت باید از هر نظریه ای که منافع « ایران » و « ایرانی » را به مخاطره اندازد پرهیز کند ، حتی اگر به قیمت از دست رفتن حمایت همه ی مسلمانان جهان باشد ( که هم اکنون نیز هیچ کشور مسلمانی منافع خودش را به ایران ترجیح نمیدهد ، حتی فلسطین ) و نیز باید تمام نیروهای اداری ، قضایی ، نظامی  و … به صورت متمرکز اداره شوند نه اینکه هم ارتش داشته باشیم و هم سپاه  یا اینکه قوه ی قضائیه داریم و وزارت دادگستری و یا وزارت اطلاعات داریم و سازمان اطلاعات سپاه و سازمان بهزیستی هست و کمیته ی امداد ، تمام اینها فقط باعث ایجاد تفرقه است و سبب تلف شدن انرژی و سرمایه ی ملّی .

مطبوعات و رسانه ها ی صوتی ، تصویری ، نوشتاری ، چند رسانه ای ، اینترنتی و … باید بدون هیچ قید و شرطی آزادی فعالیت داشته باشند چه به صورت محلی و چه به صورت جهانی .

نظام آموزشی باید حداقل تا قبل از دانشگاه و برای همه یکسان ، با کیفیت عالی و به صورت رایگان برقرار باشد و هر دانش آموزی باید تا پایان دوره ی دیپلم یک زبان خارجی ، نواختن یک ساز و بازی ی شطرنج را به خوبی آموخته باشد (زبان خارجی برای تعامل بهتر با جهان ، ساز برای پرورش روحیه ی خلاق و هنری  و شطرنج برای افزایش قدرت فکر ).

دولت باید فعالیت مستقیم خود را از صحنه ی اقتصاد دور کند و اجازه ی سرمایه گذاری را در هر صنعتی به همه بدهد و فقط باید مراقب منافع ایران و ایرانی باشد.

ضمنا باید بگوییم که منظور ما از دولت همه ی مجموعه ی حاکم بر کشور است ( از رهبر بگیر تا آبدارچی فلان اداره ی کوچک یک روستا ).

مردم نیز باید قبل از هر چیزی توجهشان به آبادانی و سلامت کشور و هموطنانشان معطوف باشد نه اینکه هر قومی همه ی منافع را برای خودش در نظر داشته باشد و همچنین همه باید در جهت کسب معرفت و دانش و حتی روزی ی خود تلاش کنند و زحمت بکشند .

کلام آخر :

سخنانی از این دست بسیار گفته شده ، امّا تلاش ما بر این بوده و هست که مختصر و مفید و به زبانی ساده و  گویا چند مورد مهم تر را بیان نموده باشیم ، وگرنه سخن بسیار است و درد زیاد .

 

 

174 : مقام معلّم در نزد ناس!!!

از  برکت های انقلاب اسلامی در سرزمین ایران این است که : « هیچ وقت ، هیچ چیز ، در جای درست خودش نیست »

و افسوس که به همین جهت : به جای یک « انسان وارسته » ، یک « مفعولِ  بی واسطه » می شود « رهبر » جامعه ! و به جای یک فرد « دلسوزِ کاردانِ وطن پرست » ، یک « جنایتکارِ بی سوادِ وطن فروش » می شود « رئیس جمهور » ! و همینطور تقریبا هر « وزیر » و « وکیل » و « مدیر » و « کارمند » را اگر در نظر بگیریم ، اگر نگوییم همه شان ، لااقل بیش از 90 درصد آنها « کفایت » مقام خود را ندارند و متاسفانه این حالت ، به رسم عبارت معروف : « مردمان شبیه حاکمان خود می شوند » در لایه های زیرین جامعه هم نفوذ کرده و در شرکتهای خصوصی و سازمانهای غیر دولتی و کارخانجات تولیدی و کسب و کارهای کوچک هم به میزان زیادی قابل دیدن است و به ویژه در نامگذاری ی محل های کسب و کار و محصولات تجاری نیز :
.

مثلاً طرف اسم « بنگاه املاک » خود را که مرکز انواع « پدر سوختگی » است را می گذارد : « عِرفان » !!!

یا این چند نمونه ی دیگر :

تراشکاری ی سعدی !!!

کتابفروشی ی کلاغ !!!

پرنده فروشی ی فردوسی !!!

تعویض روغنی ی خیام !!!

شیرینی فروشی ی آبراه !!!

دارو گیاهی لک لک !!!

ابزار فروشی مهتاب !!!

ساندویچ ولایت !!!

آرایشگاه زنجیر !!!

و . . .

این قضیه ، نشانه ی «جهل و جنون جامعه است » و با « جهل » موجود ، این مساله در میان عوام مردم نهادینه گشته چنانکه مثلی هم ساخته اند : « نامِ هر کچلی زلفعلی است ! ».

در تازه ترین اقدامِ مردمِ شریفِ نامگذار ، بسته ای مشاهده شد شامل : « ناس » که نوعی ماده ی مخدّر است با نامِ تجاری ی : « معلّم » !!!

ناس معلم  !!!

ناس معلم !!!

یاد دانش آموزی افتادم که معلمشان خواسته بود در مورد فواید « گاو » بنویسند و او پس از بر شمردن کُلّی از خواص « گاو » مثل شیر و ماست و پنیر و کره و گوشت و پوست و چرم و . . . در پایان انشایش اینطور نوشته بود : « از آنجاییکه گاو حیوان بسیار پرخاصیتی است و فواید زیادی برای جامعه و ما انسانها دارد پس نتیجه میگیریم که باید معلم خود را دوست داشته باشیم !!! »

 

و خلاصه این طوری است که خلاصه همگی دور هم خوشیم و روزگار می گذرد به آرامی  . . .

 

تا این گرگها و خوکها بر این آب و خاک حاکمند ( فعلا آب که نابود شد تا کی نوبت خاکش بشود ) همین است که هست . . .

 

173 : مرور ی بر عبور اخبار !

این روزها خبری از بیت « خ .ر » به گوش نمیرسد ، معلوم نیست که این کفتار پیر حرام زاده ی جانی در چه وضعیتی است ، و امید داریم که دردی خانمانسوز در وجود آلوده ی او و خاندانش افتد ، امّا آنچه مسلم است روزهای آخرش است و دارد دست به هر فریب و نیرنگی میزند تا بتواند : « یارانش را حفظ کند و به مخالفانش هم زهر چشمی نشان دهد » و بازهم از همان سناریوهای احمقانه اش استفاده می کند : « مظلوم نمایی در مقابل یاران و جنایت در برابر مخالفان ».

و متاسّفانه آنقدر آدم احمق در این مملکت زیاد است که حساب و کتاب ندارد و تصوّر نکنید هر کسی که تحصیلات آکادمیک داشت از دایره ی احمق ها خارج است که از قضا تعداد « احمق  با سواد » ها خارج از حد تصوّر است ، و بازهم متاسّفانه تعداد معدود فهمیده ها هم به شغل شریف : « غارت مال و جان و ناموس » مردم مشغولند از راه علمی یِ ! : « دم کدخدا را ببین ، دِه را بچاپ »!

و اینگونه می شود که در یک مملکت برای انجام کار ساده ای مثل « علف چینی ی باغچه ی یک اداره و یا شرکت دولتی » باید حتماً و حتماً از « رانت » استفاده کرد و اگر نداشته باشی باید « رانت » را بخری ؛ یعنی « رشوه » پرداخت کنی ، حالا با این توصیفات یک نفر بیاید و پروژه ای راه اندازی کند و به اندازه ی « یک هشتم » بودجه ی مملکت پول در آن خرج کند و بعدش بگوید : « خدا کمک کرد !!! » و یکی نیست به آن ( مخصوصا « او » ننوشتم چرا که اینگونه موجودات « جماد » هم نیستند چه رسد به « انسان » ) بگوید : « تو به فلان جای …. خندیده ای و …. »

سر قصه دراز است و سخن بسی ، امّا از این پریشان مقدّمه هدفی دارم و قصدم بیان مطالبی است از این نشانه ها :

–  از « خ . ر » چند وقتی است که خبری نیست .

–  این روزها بسیار بیشتر از گذشته خبر و تصویر از « کوسه ی کویر » ملقب به « اکبر کوسه » در رسانه ها و حتّی تلویزیون دیده میشود .

       حملات به « کوسه » دچار رکود شده و آخرینش که از همه سر و صدای بیشتری به پا کرد سخنان از سر استیصالِ  اخوی ی « خ . ر » بود .

       و برعکس ، حملات به سازمانهای وابسته به جناح « خ. ر » بسیار زیاد شده ، مثلاً حمله ی روحانی به سازمان « صدا و سیما » و « سپاه » و کُری خواندنش در مورد « برگزاری رفراندوم در مورد مسایل اقتصادی » و حتّی حمله به گروه شرکتهای « پدیده ی شاندیز » که وابستگی شدیدی به سپاه و نیروهای امنیتی دارد و حتی از منابع موثق خبر داریم که : « پولشویی های گسترده ای به اسم ساخت و ساز و واگذاری سهام و حتی در قالب فروش کالا در هایپر مارکت پدیده صورت گرفته که رقمی در حدود یک هشتم بودجه ی کشور در سال 1394 را شامل می شود !!! » – چنانکه در ابتدا به آن اشاره کرده بودیم .

       آمریکا به لیست بلند بالای تحریم ها علیه ایران بازهم افزوده و به اصطلاح : « در مذاکرات هسته ای یکی به نعل میزند و یکی به میخ » .

       داعش هنوز ضعیف نشده و به صورت یک هیولا بالای سرایران نگه داشته شده .

       ایران علیرغم سیاستهای گذشته اش ، درگیری ی نظامی در سوریه و عراق را انکار نمی کند و حتی اخیراً خبر کشته شدن یکی از فرماندهان سپاه رسما اعلام شد ، چیزی که تا کنون در سیاستهای نظامی ی نظام مرسوم نبوده .

       وضعیت اقتصادی ی مردم به شدّت نگران کننده است و آمار جرم به ویژه « دزدی » به صورت خیره کننده ای در سه ماه ی اخیر در شهر ها افزایش داشته ، کارخانه های بسیاری در مناطق صنعتی ورشکسته شده اند و حتی کسب و کارهای کوچک با مشکلات جدّی روبرو شده اند چنانکه بیم آن میرود شورشهای مبتنی بر وضعیت بد اقتصادی در بعضی شهر های بزرگ صورت پذیرد.

       حامیان « خ . ر »  با قدرت تمام در حال مظلوم نمایی در بین توده های هوادار رهبر هستند و به صورت کاملا غیر مستقیم برای دادن آبرو به رهبرشان در تلاشند ، در این رابطه نیز به تازگی عکسی از یکی از دوستان به دستم رسید (= تصویر زیر ) که به گفته ی او نوشته ی متن توسط یکی از هواداران سرسخت « خ . ر » نوشته شده و متن را طوری نوشته که علاوه بر اینکه  ابراز مخالفت علیه « دولت » و نه « حکومت » باشد آسیبی به وجه ی رهبر وارد نسازد و به ویژه از « روسیه » هیچ نامی آورده نشده ! و آن نوشته در محل آمد و شد مردم و در یک پیاده روی پر رفت و آمد قرار داده شده بوده .

Neveshte

       در مجلس خبرگان تحرکات مشکوکی برای حذف عده ای در حال رخ دادن است .

        هم آمریکا و هم ایران به شدت نیازمند یک توافق هستند ، آمریکا برای پیروزی ی مجدد حزب حاکم ، و ایران برای برون رفت از بحران سیاسی و اقتصادی در داخل و خارج از کشور .

       ارزش یورو در این روزها به پایین ترین میزان خود در سالهای گذشته رسیده که با توجه به رشد اقتصادی آمریکا در سال گذشته ی میلادی میتوان این اتفاق را فشار آمریکا بر اروپا دانست برای همراهی بیشتر با سیاستهای آمریکا در مسایل مهم منطقه ای مثل قضیه ی ایران و سوریه و . . .

 

 

در یک کلام همه در همه جای جهان دارند به هم فشار می آورند تا رقیب خود را از میدان به در کنند و خود سهم و منفعتی بیش از گذشته ببرند و ما مردم شریف ایران روزها در عزای شکم و شب ها در فکر زیر شکمیم ، و هر کس این را باور ندارد از خانه ی خود خارج شود و تا چهار خیابان از هر طرف تعداد « سوپر مارکت » ها و « کتابفروشی » ها را بشمارد که خود گویای همه چیز است .

مردم عزیز ، بیدار شوید ، بیـــــــــــــدار

هیچ کس هیچکاری برای ما نخواهد کرد

 خود باید برای خود کاری کنیم

 اولین قدم : خروج از جهل است

 یکبار به جای یک پرس غذا و یا یک عدد پیتزا ، یک کتاب بخر . . .

 

والسلام

 

172 : فرق نسل امروز ایران با نسل دو سه قرن گذشته در چیست ؟

« تاج السلطان » دختر ناصرالدین شاه ، از میان تمام شاهزادگان هم عصرش بنا به ویژگیهای خاصی که داشته ، نوع دیدگاه متمایزی را در کتاب « زندگینامه ی خود نوشتش » آورده ، که بدون هیچ توضیح اضافه شما را دعوت می کنم به مطالعه ی بخشهایی از کتابِ: « خاطرات تاج السلطان » که شرح حال اوضاع اجتماعی ی آن زمان است که گویی حال امروزِ ما را روایت کرده … و در آخر هم کتاب را برای دانلود گذاشته ام :

هر کس مسخره بود ، بیشتر طرف توجه بود ؛ هر کس رذل تر بود ، بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی ، در دست یک مشت اراذل اوباش هرزه ی رذل. مال مردم، جان مردم، ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام اشخاص بزرگ عالی یِ عاقل ، خانه نشین ؛ تمام مردم مفسد بیسواد نانجیب ، مصدر کارهای عمده ی بزرگ.

از آنجایی که جزء همیشه تابع کل است ، این اثرات شوم در مردم هم اثر کرده ، تمام ساعات شبانروز به فسق و فجور ، قمار و حرکات ناشایست عمر می گذراندند ؛ کلاه برداری ، دزدی و مال مردم خوری رواج داشت. تمام مردمان با حسِ وطن دوستِ مآل بین ، در خانه های خود نشسته ، شبانروزی را به حسرت می گذرانیدند.

شاه تمام پسرهای خود را حاکم ولایات نموده ، خون و مال مردم را به دست این مستبدین خونخوار داده بود. در حقیقت ، برای این ملّت بیچاره ، این سلطان چاه عمیقی بود که انتها نداشت و تمام پول ایران ، سهل است طلا های روی کره را اگر در او می ریختند پُر نمیشد.

معلم من! خوب به اخلاق ایرانی عادت داری ، و می دانی در یک موقعی که عرصه بر آن ها تنگ میشود ، چه اندازه مهربان ، درستکار ، درست قول ، و متملّق می شوند ؛ و در موقع رفاه ، چه اندازه موذی ، بد جنس ، و کثیف.

یک روزی ، در نوشتجات « امیر نظامِ » مرحوم کاغذی به خط « عباس میرزا » ، جد ما ، بود که به « فتحعلی خان »  نوشته بود: «ما شاهزادگان در موقع لزوم و احتیاج، به قدری مهربان و متملّق میشویم که از ما بهتر تصور نمی شود کرد . لیکن، پس از رفع احتیاج، طرف مقابل را نشناخته، بلکه هیچ به خاطر نمی آوریم » . من خیلی از این اعتراف خندیدم ؛ چون دیدم جد بزرگوار ما در این اعتراف صادق بوده است . لیکن ، پس از این قضیه ، دیدم جنس ایرانی ، عموماً به همین درد مبتلا هستند و این امتیاز ! ، مخصوص خانواده ی سلطنتی نیست. منتها ، آن ها چون طرف توجه عموم هستند ، عادات و اخلاقشان زودتر شناخته می شود تا سایر مردم.

. . .

در هر حال، این تابستان آتش فشان تمام شد و چندین هزار تلفات و شهید در عقب گذاشت. یکی دو ماه از این قضیه گذشته، دوباره هر کس به حال اولیه ی خود عود نموده، مشغول کارهای ماقبل خود شدند. یک نکته ی بزرگی در اخلاق ایرانی هست و آن این است: خیلی زود یک مطلبی را پی کرده، به منتها. درجه تا یک چندی دنبال می کنند در هر بابت. ولی، به همین قسمی که خیلی زود مشتعل می شوند، به همین قسم هم زود خاموش می شوند و فراموش می کنند. همه چیزشان سطحی، و بدون نقشه و یک اساس حقیقی است. من می توانم به شما قسم بخورم: یک نفر ایرانی از صبح تا موقع خواب، در عالم خیال چه خدمت های نمایان به وطن می کند، چه مجاهدت ها در رفاه نوع تصور می کند، چه تجارت های سودمند می نماید، چه زمین های بایر ویران را آباد میکند، چه قنات های جاری قشنگی دایر می کند؛لیکن، همان خیال است، اساس نیست.

فرنگی ها می گویند:« دونفر می توانند هیچ وقت کار نکنند: یکی آنکه فکر زیاد می کند، دیگری آنکه هیچ فکر نمی کند.» پس از اینکه فکر ها بی نتیجه ماند، خود را به این دلخوش می کنیم که خدا بزرگ است؛ صاحب ولایت خودش کمک می کند.

در استبداد صغیر، « باعه آنوف » که یکی از ارامنه ی قفقاز بود و جزو مجاهدین و آزادیخواهان ایران بود ، از چند نفر خانم های ایرانی و یکی دو سه نفر از خانواده ی سلطنتی به توسط کاغذ سوال کرده بود ؛ یکی هم به من نوشته بود ، که سوادِ او را ( = یعنی : نوشته ی او را ) در اینجا به شما می نویسم:

« از پرنسس محترمه ایرانی خواهشمندم ، سوالات ذیل را جواب بدهند:

1 -معنی مشروطه چیست؟

2 – استبداد بهتر است یا مشروطه؟

3 -راه ترقی ایران چیست؟

4 -تکلیف زن های ایرانی کدام است؟ »

من به او جواب نوشتم:

« 1- معنی مشروطه عمل کردن به شرایط آزادی و ترقی یک ملتی، بدون غرض و خیانت » .

« 2- تکلیف هر ملت ترقی خواهی، استرداد حقوق اوست. حقوق خود را به چه قسم می توانند مسترد دارند؟ در موقعی که مملکت مشروطه و در تحت یک « رگلمان » صحیحی باشد. ترقی از چه تولید می شود؟ از قانون. قانون در چه موقعی اجرا می شود؟ در موقعی که این استبداد برچیده شود. پس، ازین روی مشروطه بهتر از استبداد است. »

« 3- صرف نظر از غرض های شخصی و آنتریک های خانه خراب کن و جلب نفع، دائر کردن کارخانجات، ساختن راه ها، تسهیل عمل زراعت و فلاحت، حفر معادن، تصحیح بودجه بندی مملکتی، مرتب کردن امور مالیه، قطع حقوق مردمان بیکار بدون استحقاق، اجازه ی باز کردن روی زن ها و کمک و معاونت آن ها بالشراکه با مردها. »

« 4- تکلیف زن های ایرانی: استرداد حقوق خود مانند زن های اروپایی؛ تربیت اطفال؛ کمک کردن با مردها مانند زن های اروپایی؛ پاکی و عفت؛ وطن دوستی؛ خدمت به نوع؛ طرد کردن تنبلی و خانه نشینی؛ برداشتن نقاب. »

از من توضیح خواسته بود: « باز کردن روی زن ها چه ارتباطی با ترقی مملکت دارد ؟ »

به او جواب نوشتم: « یک نفر مزدور ایرانی، روزی دو قران مزد می گیرد ؛ مادرش ، خواهرش ، خواهر زاده اش ، عیالش ، و دخترش را باید خرج بدهد. دو قران را که ما پنج قسمت بکنیم، نفری هفت شاهی در بیست و چهار ساعت می شود. با این هفت شاهی ، یک نفر انسان چه قسم هم بپوشد ، هم بنوشد ، هم اندوخته کند ؟ این می شود که احتیاج ، اخلاق آن ها را خراب می کند و برای تحصیل آسایش و رفاه خود، به هر شناعتی تن داده ، هر کار زشتی را اقدام می کند . حال ، اگر روی زن ها باز بود ، البته این پنج نفر زن و بچه ناچار تحصیل کرده بودند؛ و پس از تحصیل ، هر پنج نفر خدمت قبول می کردند : در مغازه ها ، در کافه ها ، در دکان ها ، در مدرسه ها ، در ادارات. و آن وقت ، هر نفری روزی دو قران عایدی داشته ؛ شش نفر با روزی دوازده قران عایدی ، هم خوب می پوشید و هم خوب می نوشید و هم اخلاق [و] عادات خود را عوض نمی کرد ، و هم وجدان و شرافت و عفت و ناموس فامیل و وطن خود را محفوظ می داشت ؛ و هم ، یک اتحاد معنوی روحانی در میان این جمع بود ، که از اتحاد بسی فایده های بزرگ می شود برد . و همین قِسم ، درجه ی اعیان ، این آقا ، این امیر یا این وزیر ، حقوقش منتها درجه گزاف باشد ، درین مملکت فقیر ، ناچار بیشتر از ماهی هفتصد تومان نیست . این می شود:  ماهی هزار تومان. »

« این آقا عیال گرفته است یک نفر زن اجنبی نشناسی را. آن زن هم به یک آقا یا یک وزیر شوهر کرده است . این آقا حرمخانه می خواهد ؛ آقا باشی می خواهد ؛ قاپوچی می خواهد ؛ آبدارخانه می خواهد ؛ قهوه خانه می خواهد ؛ صندوقخانه می خواهد ؛ کالسکه خانه و طویله می خواهد ؛ فرّاش ، نوکر ، کالسکه چی میخواهد. »

« این خانم ، کلفت می خواهد ؛ خانه شاگرد می خواهد ؛ آوازخوان می خواهد ؛ ساززن می خواهد ؛ پیشخدمت می خواهد ؛ لباس اطلس دوخت فرنگ می خواهد ؛ سر و همسر همه چیز دارد ؛ مهمانی می کند ؛ شب بخیر می گیرد ؛ حمام دِه میگیرد ؛ دایه میخواهد. »

« باز این آقای بیچاره که با زنش از روز اول بی محبت و مغایر بوده است ، چون یک عشق یا محبتی صمیمانه به او نداشته ، فقط دختر فلان سردار یا شاه را برای پنجاه هزار تومان ارث یا ده هزار تومان جهیز گرفته است ، برای فرار از این زندگانی مکروه ، باغ بیرون می خواهد ؛ مترس می خواهد ؛ محرم می خواهد ؛ نوکر مخصوص می خواهد ؛ صندوق صندوق مشروبات ، بار بار مأکولات در آن باغ موجود می خواهد. »

« از آن طرف ، خانم بیچاره هم که شوهرش البته دوست ندارد ، پنج شش نفر زن مشدی ، حاجی ، فاطمه سلطان می خواهد که صحبت کند ، تنها نماند. گاهی هم به صوابدید همان خانم باجی ها ، یک مقداری گزاف پول برای پیشرفت ، مصرف سفید بختی و زبان بندی یِ آقا ؛ برای محله ی جهودها می خواهد. »

« در مواقعی که آقا دیر به منزل بیاید، خانم بیحوصله شده، ظرف ها و اثاثیه ی منزل را هم می شکند و هم دق دلی در آورده ، هم در زندان خودش نشنیده بجز صدای خانم باجی یا شاه باجی. با این  همه ترتیبات و این لازمات ، آیا ماهی هزار تومان کفاف این آقا یا سلطنه یا دوله یا ملک را می کند؟ نه ! ناچار است دزدی کند ؛ مردم را ذلیل کند ؛ مملکت را بفروشد ؛ وطن را خراب کند ؛ نصف شب ، بسته های اسکناس را از فلان محل قبول کند. عاقبت هم ، این زندگانی منتج نتیجه نشده ، با یک رسوایی ظاهری و یک لکه ای باطنی ممزوج شده ، در بین راه می ماند. »

« حال، اگر زن ها روی باز کرده باشند و مانند تمام مردمان متمدن کره، زن و شوهر همدیگر را دیده بخواهند و به طور عشق آن اتحاد ابدی را در حضور معبود خود ببندند، و تا آخر عمر در یک استراحت معنوی روحانی زندگانی کنند، بهتر نیست؟ یا مثل تمام اعیان و اشراف زاده های اروپا، بدون حرمسرای و کلفت و نوکر زیادی و خرج ها زائد تعبدی زندگانی کنند، با افتخار تر نیست؟ این زن و شوهری که عشق انتخاب کرده ، این دو مونس که قلب ضامن پاکی و عفت و شرکت آن ها شده ، آیا سزاوار تحسین و تمجید نیست؟ چرا! »

« خرابی مملکت و بداخلاقی و بی عصمتی و عدم پیشرفت تمام کارها، حجاب زن است. در ایران، همیشه عده ی مرد به واسطه ی تلفات کمتر از زن است. در مملکتی که دو ثلث او بیکار در خانه بمانند، البته یک ثلث دیگرش تا می توانند باید اسباب آسایش و خورد و خوراک و پوشاک دو ثلث دیگر را فراهم کنند. ناچار، به امورات مملکتی و ترقی وطن نمی توانند پرداخت. حال، اگر این دو ثلث معناً با یکدیگر مشغول کار بودند ، البته دو برابر بهتر مملکت ترقی کرده، صاحب ثروت می شدند.»

در مسافرت تبریز، در تمام عرض راه و دهات، زن و مرد را بدون حجاب مشغول کار می دیدم. در تمام یک ده، یک نفر یا یک بیکار دیده نمی شد. یک نفر مستخدم من می خواستم در راه برای خود بگیرم؛ هیچ یک از این دهاقین راضی نشدند و زندگانی آزاد صحرایی خود را نفروخته. تمام این دهاقین و زارعین، مردمان با شرف و افتخاری هستند. یک نفر زن فاحشه در تمام دهات وجود ندارد؛ زیرا که زن و شوهر تا مقابل یکدیگر ثروت نداشته باشند، همدیگر را نمی گیرند. و پس از آن هم چون روی ایشان باز است، همدیگر را خودشان انتخاب می کنند. و بعد از عروسی هم، بالمشارکه، در تمام روز شب با هم مشغول زراعت و رعیتی هستند.

پاسبان و نگاهبان زن، شوهرش است. مصاحب و مونس شوهر، زن است. هیچ وقت این دو روح شریف از یکدیگر غفلت نکرده، بجز خود نمی بینند. تمام آن محبت ها و صمیمیت ها و سادگی زندگانی را درباره ی یکدیگر مصرف می کنند، و همیشه خوشبخت و شادکام زندگانی می کنند، و اولاد و اعقاب با شرف و افتخار از خود به یادگار می گذارند. صد هزار برابر، اخلاق دهاقین و صحرانشینان بهتر از اخلاق مردمان شهریست. و این نیست مگر، از عدم احتیاج و بی آلایشی و یک اتحاد روحانی صمیمی، که به واسطه ی اجتماع و عدم خیالات فاسد غیر مشروع است. هزارها مفاسد اخلاقیه از همین روی بستن زن ها در این مملکت نشر داده شده است. »

آه معلم من! چرا شما که  مرد و تحصیل کرده هستید و خوب معایب و مفاسد حجاب را می فهمید، دست زن ها و اقوام و عشایر خود را نمی گیرید و با خود بیرون نمی آورید؟ تا کی شما باید حمال و نوکر ، یا به عبارت عالی تر : آقا و مالک این بیچاره ها باشید ؟ آنچه البته به جایی نرسد ، فریاد است ! یقیناً ، با هزار دلیل عقلی که من ضرر حجاب را بر شما ثابت کردم ، باز چون ایرانی و بداخلاق هستید ، و همیشه منِ شما متوجه چیزهای سطحی بوده و عمیق فکر نکرده اید، خواهید گفت: چون فلانی خوشگل است یا از خانه نشینی متأذی است یا میل دارد آزاد گردش کند، این ها را بر خلاف عقاید عامه نوشته . شاید در قلب لعن و نفرین هم بکنید و بگوئید: چه
پیشنهادهای غیر مشروع به زن ها می کند.

اما، معلم عزیز من! به شما قول می دهم: در یک چنین روزی که نوع خود را آزاد و وطن عزیزم را رو به ترقی دیدم، خود را در میدان آزادی قربانی کنم و خون خود را در زیر اقدام همجنسان حقوق طلب آزادیخواه خود نثار نمایم.

عجالتاً ، دوباره برگردیم به تاریخ خودمان؛ و بیش ازین شما را منتظر نگذاشته، با داد فریادهای بی اثر خسته بکنم.

تو که از صورت حال دل من بیخبری          غم دل با تو نگویم، که ندانی دردم

. . .

این هم ورقی از خاطرات « مظفرالدین شاه » برای اینکه بدانید چه احمقهایی بر این سرزمین پاک حکومت نموده اند (به نقل از همان کتاب) :

« امروز که پنج شنبه بود، صبح رفتیم آب خوردیم. پس از آن، آمده قدری گردش کردیم. چون یک قدری از آب ما باقی بود، دوباره رفته خوردیم. پس، « رازان » آمده؛ در یک قهوه خانه نشسته، چای خوردیم. بعد از آن، پیاده به منزل آمدیم. « فخرالملک » [و] وزیر دربار آنجا بودند. قدری گوش « فخرالملک » کشیده، سر به سر وزیر دربار گذاشتیم. پس از آن، وزیر دربار تلگرافی به ما داد که درو، تفصیل عمل کردن بواسیر آقای صدیق الدوله بود. خیلی خوشحال شدیم. ناهار کرده، استراحت کردیم. چون شب جمعه بود، آ سید حسین روضه خواند؛ گریه کردیم. نماز اذا زلزله خوانده، خوابیدیم.»

به هر صورت برای اینکه بهره مند شوید از مطالعه یِ کتابِ « خاطراتِ تاج السلطان » ، می توانید از اینجا دانلودش نمایید .

171 : برای چابکسوار دشت امید : حسین علیزاده

 

استاد ارجمند و سرور گرانقدر و هنرمند بزرگ و مرد سرزمینِ « بزرگان » ، جناب آقای : «حسین علیزاده »

این روزها نام جاودانه ی شما در رسانه ها بیشتربه گوش میرسد ، به خاطر نپذیرفتن نشان «شوالیه » از دولت فرانسه ، کم و بیراه نیست اگر وجود ارزشمند حضرتعالی مقایسه شود با « رابیندرانات تاگور» که برعکس آنچه همگان وی را شاعری بزرگ میدانستند ؛ وی عارفی والامقام بود و ارجمند ؛ و زمانیکه جایزه « نوبل » به حضرت ایشان تعلّق گرفت نه تنها نپذیرفت بلکه به شکلی اعلام نمود که آن اثری که برنده ی جایزه ی « نوبل ادبیات » گردیده در زمره ی بهترین آثارش نیست و – عجبا آنانکه در کار قضاوت بودند هرگز نتوانستند عمق اثرها را بسنجند و به بضاعت اندکی که از « فهم » داشتند ، هرگز و هرگز نتوانسته بودند عظمت و جاودانگی آثارِ « تاگور » بفهمند ، و اصولاً در هیچ رشته علمی و فرهنگی و هنری و …. هیچ کس توان درک قلّه نشینان را ندارد مگر اینکه خود قلّه نشین باشد، و اهدای جایزه و مدرک از سوی « سفلی نشینان» به « علیا نشینان » عملی جز توهین نیست ، علیرغم آنچه دیگران در این روزها نوشته اند و گفته اند که : « آنچه کردید بی احترامی به دولت فرانسه نبود » ؛ ما معتقدیم که بود و البته کاملاً ادیبانه و محترمانه و به جا و به دور از هرگونه هوچی گری و قابل درک برای هر انسان وارسته .

مگر دولت فرانسه چه درکی از موسیقی ی فخیم ایرانی دارد که بخواهد به بزرگ مردان موسیقی ی این سرزمین جایزه بدهد و یا ندهد ، اعتقاد ما بر این است آنهاییکه خود نشان شوالیه را دریافت نموده اند و با انتشار نامه سعی در تمجید حرکت انسانی ی شما دارند ، اگر کمی به متن نامه هایشان توجه شود به روشنی درخواهید یافت که متنی که نوشته اند در واقع نوعی « ماله کشی » بر کار خودشان است .

نکته ای دیگر هم هست : درست است که حاکمیت کنونی ایران در حماقت و پست فطرتی و بی احترامی به اهالی علم و فرهنگ و هنر از هیچ تلاشی روگردان نبوده و نیست اما این دلیل موّجهی نمی شود که دست طلب و نگاه نیازمندانه به جانب اجانب داشته باشیم . هنوز هم هستند در سرزمین شریفم « ایران » مردمانی که در سکوت وبه دور از هرگونه هیاهو ، کنج عزلتی گزیده اند و با همه ی بزرگی و عظمتی که حتی افلاکیان نیز به خاکبوس مقدمشان باید آیند ، خلوت گزیده اند و مناعت طبع و عظمت روح شریف آنها به گونه ای است که خدا را باید شرم آید از خداوندی اش در پیشگاه آن حضرات و این بزرگان هیچ گاه حتی نگاه ملتمسانه نسبت به هیچ یک از نزدیکان خود هم نداشته اند چه رسد به حکومت ها و … .

بگذریم . . .

سخت است که معروف باشی و تن به پستی ی این حکومت ندهی و جیره خوارش نشوی و سخت تر است که این حکومت تو را بیازارد و به آغوش بیگانه هم نروی ؛ و کمتر کسی است که از عهده ی این مهم برآید الاّ صاحب نفس سلیمی چون جناب « حسین علیزاده » ی عزیز ، مردی که مادر دهر دیگر چون او را نخواهد زاد.

به هر صورت از آن بزرگ سپاسگزاریم که غرور لطمه دیده ی ایرانی را مرهمی بود بس کارآ و نوری بود از امید بر دلها.

 

170 : حرامزاده ترین حکومت تاریخ بشریت

حکایتی است که می گویند : شخصی میخواست مُطرب شود و هر جا که رفت هیچ مطربی او را به شاگردی نپذیرفت ، مایوس و سرخورده در کنجی نشسته بود تا اینکه یکی از مطربهای شهر که از احوالش خبردار بود برایش پیام فرستاد که اگر می خواهی به شغل ما درآیی باید کمی « پُر رو » باشی و راه چاره این است که بِرَوی و حداقل بیست مرتبه فلان جایت را بدهی تا « بنمایند ! » تا روی تو باز شود و بتوانی « مطربِ » موفقی باشی .

القصه قهرمانِ ! حکایت رفت و بعد از کلّی کلنجار رفتن با خودش ، تن داد به آنچه نباید و از قضا وی را خوش آمد – چه خوش آمدنی – که « مبارک » اَش را به هر که دید ، داد و فزونی گرفت رقم آن تا بیش از یکصد مرتبه ! و شگفتا که دوباره وقتی رفت سراغِ  مطربان ، وی را دوباره راندند که : « از حد گذرانده ای و دیگر به درد این کار نمیخوری و باید بروی شاگردی یِ بنگاه املاک یا بنگاه ماشین » .

قهرمانِ دوباره مایوس شده و دلزده و « پاره گشته ! »، رفت سراغ بنگاهیان که نپذیرفتندش به بهانه ی اینکه : « آنچه هستی کم است ، اگر مادرت را فلان نکنی لیاقتِ بنگاه داری ، نداری …. »

دوباره در خود فرو رفت که تاکنون هرچه کردم با خودم بود ولی حالا . . .

به هر ترتیب ، شبی از شبها که پدر در خانه نبود در حق مادرش ، شوهری کرد و صبح نیز که می خواست به بنگاه برود  برای استخدام ، خانه خالی بود و خواهرش تنها.  با وی نیز چنان کرد که با مادرش و القصه ، شادان و خندان رفت سوی بنگاه . . .

به آنجا که رسید و شرح ماوقع برای بنگاهی تعریف کرد ، « بنگاه دار » گفتش که : «این بار هم  از حد گذرانده ای و چاره ی کارَت این است که ( آخوند ) شوی ، که این هم که هستی برای آن کم است . . . »

جوان رفت و آخوند شد و آموخت تجاوز به پدر و برادر هم و نه تنها آنها که از دختر و پسر ، مرد و زن و خلاصه خُرد و کلانِ محله هیچ کس از دستِ تجاوز او خلاصی نداشت .

***

حکایت آن جوانِ مفعول ، روایت سرگذشت همین آخوند هایی است که در مملکت ما دارای پست ومقام اند و هرچه دایره ی خیانت و تجاوز آنها به جان و مال و ناموس مردمان بیشتر باشد ، پست و مقام بالاتری می گیرند و به قول معروف : « تو خود حدیث مفصل بخوان » یعنی : خودتان حساب کنید رئیس مجلس و رئیس قوه قضا و رئیس جمهور و رهبر چه کرده و میکنند در حق ما و شما که اربابانشان اینها را نگه داشته اند.

حرامزاده تر و بی شرفتر از حاکمان کنونی ی ایران عزیز در تاریخ نبوده و نیست. که آثار جرم و جنایت آنها از همان جایی که نشسته اید در هر کجای دنیا که باشید به وضوح قابل مشاهده است .

دزدیده اند از هر شهر و دیاری به قیمت هرآنچه که در آن شهر و دیار است و برده اند از ایران ، به قیمت همه ی داراییهای ایران و همه ی ایرانیان .

باشد که همه بیدار شوند و آگاه . . .

 

 

 

169 : زبان درون هر زبان

در درونِ هر زبانی یک زبان دیگر وجود دارد که از همه ی قابلیت های آن زبان بهره داشته و عصاره ی آن زبان هم هست ضمن اینکه قدرت ارسال مفاهیم در آن به مراتب بسیار بیشتر از خود زبان اصلی است و یادگیری ی آن دقیقا مثل یادگیری ی یک زبان تازه است و آن چیزی نیست جز زبان شعر .

168 : دزدی در روز روشن

سازمان « مخابرات استان خراسان رضوی » در یک اقدام خنده دار ، به شکلی وقیحانه در حال دزدی از مال مردم است :

لطفا به قبض های تلفن ثابت خود دقت فرمایید : ارقام « شماره کنتور فعلی » و « شماره کنتور قبلی » ی مندرج در قبض را از یکدیگر کسر نمایید و با « میزان کارکرد » درج شده در قبض مقایسه نمایید !

در حداقل 20 موردی که شخصاً  مشاهده کرده ام ، میزان کارکرد درج شده در قبض از میزان واقعی تا 10 برابر بیشتر بوده !!!!

167 : طعم انتظار !

aaa[(006041)03-57-33]

در میانه ی دهه ی 30 از روستای کوچکی در قلب کویر و از توابع « طبس » به همراه سه برادرش به تهران مهاجرت کرد و پس از چند جابجایی ی مختصر ، در همان زمانِ قبل از انقلاب و زمانیکه بین « جاده قدیم » ( = خیابان دکتر علی شریعتی فعلی )  و خیابان « پهلوی » ( = خیابان ولیعصر فعلی ) هنوز نیمه بیابانی بود ، در محله ی «حسن آباد زرگنده » و چند کوچه پایین تر از « باغ سفارت روسیه » و در نزدیکی مقبره ی « امامزاده اسماعیل » ساکن شدند .

aaa[(005418)03-57-13]

او مانند دیگر برادرانش بیسواد بود و همگی شان با کارگری امرار معاش می کردند ، به مرور هرکدام از برادر ها در یک رشته ی خاص متبحر شدند و از کارگری ی ساده دست کشیدند ، یک نفر باغبان ، دیگری آشپز و یک نفر دیگر هم شد معمار ساختمان ، « طاهر » که برادر دوّمی بود و از همه « شَر تر » بیشتر دوست داشته از راه لات بازی و از این قبیل کارها زندگی ی خود را بگذراند ، او که  بر و بازویی هم داشته ، می شود : « طاهر خان » و از لات های محل باجگیری میکرده و باصطلاح می شود : « گنده لات  محل » ، حال اینکه لات بازیهایش دقیقا در چه مقطعی از زندگی اش بوده ، معلوم نیست ولی گویا در همان زمان : در یک درگیری یک نفر را به قتل می رساند و شاید همین قضیه باعث می شود تا از لات بازی به شکل رسمی دست برداشته و شغل باغبانی را پیشه ی خود سازد.

aaa[(006825)03-57-55]

سرهنگ محسن مهرایی – لای در

همانطوریکه در بین خانواده های بیسواد از گذشته تا کنون رسم بوده و هست : هم « طاهر » و هم برادرانش تعداد فرزندان زیادی داشتند ( و دارند ) و اصولاً در این میان ، از بین رفتن چند فرزند از هر خانواده امری است طبیعی و کاملاً پذیرفته شده ! ، چنانکه فرزندان تلف شده آنچنان از خاطر محو می شدند که گوئی هرگز به دنیا نیانده اند ، و نکته ی جالب توجه اینجاست که مرگ بعضی از این فرزندان نه به دلیل بیماری بوده و نه به خاطر اتفاقی غیر قابل کنترل ، بلکه صرفا به دلیل بی احتیاطی های احمقانه ای بوده که فقط از انسانهایی بی مسئولیت بر می آید ، مثلاً در یک نمونه : کودک یک ماهه را در فضای باز و در جایی می خوابانند که آن بخت برگشته از شدت گرمای تابش مستقیم آفتاب و تشنگی هلاک می شود.

aaa[(025768)04-00-25]

طاهر خان در وسط

« طاهر خان » هم خانواده ی پر تعدادی درست کرده بود و باید دست به هرکاری میزد تا خرج خانواده ی خود را تامین نماید ، لذا برایش مهم نبود که چه کسی در راس حکومت است ، و با بوقلمون صفتی به هر رنگی در می آمد تا روزگارش بگذرد.

پس از بیست و چند سال که از مهاجرت آنها به تهران گذشته بود ، انقلاب شد ، و طبیعتاً برای «طاهر خان » لازم بود که رنگ عوض کند ، در اولین فرصت به حج رفت و شد : « حاج طاهر » و پسرانِ بی سوادِ صورت صیقلی اش ناگهان ریش در آوردند : به انبوهی ی جنگل و شدند « کمیته چی » و دخترانش به برکت چادر و مقنعه ، شدند خواهر بسیجی .

aaa[(007335)03-58-02]

حاج طاهر

سه تن از دخترانش را نیز به عقد سه نفر نظامی در آورد که یک تن از آنها « سپاهی » و دو نفر دیگر آنان« کمیته چی » بودند .

aaa[(052643)04-03-54]

سردار مومنی در مراسم یادبود حمید رضا مهرایی

میدانید و میدانیم که جنایتکارترین سازمان نظامی در اوایل انقلاب « کمیته ی انقلاب اسلامی » بود و اصولاً به دلیل اینکه حتی خود حکومت هم نمی توانست « کمیته چی » ها را کنترل کند به اجبار تحت نام نیروی انتظامی ، سه سازمان پلیس شهری ، ژاندارمری و کمیته را ادغام نمود ، « محسن » پسر بزرگ « حاج طاهرِ » امروز و « طاهر خانِ » سابق که در ابتدای انقلاب و با تاسیس کمیته وارد آن سازمان شده بود و به عنوان نگهبان یکی از کاخهای مصادره شده ی شاه شروع به کار کرده بود پس از اثبات برادری – یعنی اقدام به ضرب و شتم و قتل مردم بیگناه – پس از چند سال شده بود کارمند بلند مرتبه ی « کمیته » و با ادغام نیروهای نظامی وارد نیروی انتظامی شد و با سابقه ی آدمکشی ئی که داشت و روحیه ی لاتی گری که از پدرش به ارث برده بود وارد سازمان بازرسی ی نیروی انتظامی شد به سرعت مدارج ترقی را طی کرد و با درجه ی سرهنگی تا معاونت اداره ی « راهور ناجا » هم صعود کرد و اینکه چه دزدیهایی مرتکب شد و چه ثروتی برای خود اندوخت داستانی است تکراری که همه میدانند.

aaa[(033102)04-01-35]

حمید رضا مهرایی

داماد های « حاج طاهر » هم به اندازه خود ، سهمی در جنایت و خیانت به این مرز و بوم داشتند و دارند ، در اینجا فقط به ذکر یک نمونه می پردازم : در زمانی که جوانان بی نام نشان ایرانی در مرزهای کشور با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر درگیر می شدند و به شیوه های وحشیانه ای به آنها تجاوز جنسی می شد و به قتل میرسیدند تا بتوانند یک محموله ی مواد مخدر را کشف و ضبط کنند ،  به جای اینکه از طرف دولت به خانواده ی قربانیان غرامت پرداخت شود و یا به آن سربازان نگون بخت پاداشی عطا شود ، به یکی از دامادهای « طاهر خان » که در اداره ی مبارزه با مواد مخدر و در تهران کار میکرد به عنوان « حق الکشف » مبالغ میلیونی به عنوان پاداش پرداخت می شد ، با توجه به اینکه در آن زمان یک دستگاه پیکان صفر کیلومتر حدود 300 هزار تومان قیمت داشت ،ارزش مبلغ حدود سه میلیون تومان بابت هر « حق الکشف » را محاسبه کنید ، ضمنا این را هم در نظر بگیرید که در سالها بعدش و در قتلهای زنجیره ای پاداشِ قاتل یکی از مقتولان ( احتمالاً مختاری ) فقط یک دستگاه پیکان صفر بود! …

کمی به اوایل انقلاب برگردیم – ابتدای جنگ ایران و عراق – زمانیکه جوانان پاک ایرانی توسط خمینی یِ معاویه صفت ، خام می شدند تا به میدان جنگ بروند …

aaa[(006282)03-57-43]

یکی از پسران « طاهر خان » به نام « حمید رضا » هم که از همه ی خواهران و برادرانش بهتر و البته هنوز دانش آموز بود و متاسفانه به مانند هزاران جوان و نوجوان دیگر تحت تاثیر گفته های « خمینی » قرار گرفته بود ، به اصرار زیاد و با وجود مخالفتهای شدید خانواده اش به جبهه رفت.

aaa[(005702)03-57-16]

سنگ یادبود حمید رضا مهرایی در امامزاده اسماعیل

« طاهر خان » قلباً با اعزام فرزندش به جنگ مخالف بود ، چراکه او فقط می خواست با ظاهر سازی از حکومت امتیاز بگیرد ، چنانکه تا حدودی هم موفق شده بود و نمیخواست هزینه ای متحمل گردد ، اما دست انتقام روزگار فرزندش را از او گرفت ، « حمید رضا » یش به جبهه رفت و دیگر برنگشت ، و فقط خبر « مفقود الاثر » شدنش را به خانواده اش دادند.

aaa[(042642)04-02-54]

پس از اتمام جنگ و در هنگام آزادی اسرا خانواده ی « طاهر خان» منتظر آزاد شدن فرزندشان بودند ، اما بازهم خبری نبود.

aaa[(027513)04-01-03]

پس از مدتی از طرف دولت به خانواده ی « طاهر خان » اعلام شد که فرزندتان در جنگ کشته شده و « مفقود الجسد » است ، تا اینکه امسال با آزمایشهای DNA موفق به شناسایی ی « حمید رضا مهرایی » شدند ، او به عنوان شهید گمنام در قرچک ورامین دفن شده بود .

aaa[(007757)03-58-05]

از آنجاییکه حکومت جهل و خرافات جمهوری ی اسلامی  از هر چیزی دوست دارد نهایت استفاده را ببرد ، جریانِ « کشف هویت » یک باصطلاح شهید گمنام را در بوق کردند و برنامه ای ساختند به نام « از آسمان – طعم انتظار » که ساعت هشت شب جمعه ی گذشته ششم تیرماه سال 1393 از کانال دو پخش گردید ، و بهانه ی نگارش این سطور هم همان برنامه بود .

در آن برنامه ، کسانی را تلویزیون می دیدی که تحت نام « چند پاره استخوان پوسیده » به: نام مقدس « شهید » و « هویت ایرانی » توهین میکردند به خصوص که فردی به نام « سرهنگ محسن مهرایی » را در جمع خانواده ی آن باصطلاح « شهید » دیدم در حالیکه ، بنا به ملاحظاتی ! از نوشتن عنوان و نام آن آقای سرهنگ در زیر تصویرش احراز کرده بودند ! ، شخصی که اطلاعات فوق را به  اینجانب داده  میگفت عجیب است که در اعلامیه ی مرگ مادر زن « محسن مهرایی » که در سراسر محله ی حسن آباد زرگنده پخش کرده بودند به صراحت قید شده بود که : « بانو فلانی ….. ام الزوجه ی جناب سرهنگ محسن مهرایی » ، یعنی این آقا آنقدر تشنه ی نام و نشان است که با اینکه آن خانمِ درگذشته کسان دیگری هم داشته  نام « محسن مهرایی » که فقط دامادش بوده در اعلامیه ی ترحیم به صورت بزرگ چاپ شده بود !!! یعنی دیگر هیچ کس و کاری نداشته ؟؟؟.

aaa[(055693)04-04-27]

حبیب الله مهرایی

جناب سرهنگ محسن ، توجه داشته باش که این دنیا همان محل مکافات است ، شاید اصلا فکرش را نمیکردی که روزگاری دست طبیعت رسوایت کند ، این را باید همان روزهایی که در کمیته ی شمیران مشغول اعدام بیگناهان بودی می فهمیدی ، نه تنها توبه نکردی ، راه کثیف پدرت را ادامه دادی و به اسم دین فخر فروشی و جاه طلبی کردی و حتی برادر بیسوادت « حبیب الله » ( = اینجا بخوانید : « عدو الله ») را که حتی در دانشگاه قبول نشده بود را با استفاده از رانت و پارتی به یک مقام قضایی رساندی .

 

aaa[(028590)04-01-14]

سرهنگ محسن مهرایی

aaa[(023803)04-00-11]

aaa[(034354)04-01-54]

aaa[(044588)04-03-18]

جناب سرهنگ ، اینکه با نیم کیلو ریش به همراه دیگر برادرت و خواهرانت در تلویزیون ظاهر شوید و اشک تمساح بریزید چیزی از سنگینی بار گناهانتان نه تنها نمی کاهد بلکه به یقین بر آن خواهد افزود .

aaa[(036451)04-02-12]

« حاج طاهر » و شکم مبارک ، نشسته بر سکوی خانه

ماهیت حقیقی « طاهر خان » از روی اشک گونه هایش دیده نمی شود ، بلکه از آن مراسم عروسی که دعوت شده بود و داماد بیچاره با هزار قرض و بدبختی مراسم آبرومندانه ای گرفته و جوجه کباب برای شام تدارک دیده بود دیده میشود که حضرت والامقام جناب « طاهرخان » با صدای بلند و اعتراض ضمن توهین به خاندان داماد فریاد برآوردند که : « اینها چه غذایی است ، برای من چلو کباب بیاورید ! » ، داماد بیچاره هم از ترس اینکه مبادا به تیر غیب حضرات گرفتار گردد با سرعت و با صرف هزینه ای اضافه و از یک رستوران مجلل برای ایشان « جلو کباب » تهیه کرد.

aaa[(047352)04-03-37]

aaa[(042246)04-02-45]

جناب « محسن خانِ سرهنگ » خاندان شما ، خاندان کثیفی است ، آیا از اردوهای بسیج که پسرت را به کرات می فرستادی خبر داری ؟ و آیا به خوبی پسرت را می شناسی ؟ آیا اصلا جوانی های خودت یادت هست ؟

 بدان که در این زندگی باید مکافات پس دهی ، روزگاری بر تو و اربابانت خواهد گذشت که دم به دم آرزوی مرگ کنید و تازه آنموقع خواهد بود که « طعم انتظار » واقعی را بچشید، شما را چه که ادای انسانهای داغدار را درآورید ، شما که به فلانجایتان هم نیست که برادرتان مرده ، تازه خوشحال هم هستید که از نامش استفاده کردید و تازه یک ارث خور هم کمتر شد . . .

 

aaa[(028682)04-01-13]

سرهنگ گریان

 

166 : دستِ بیصدای « حق »

چند ماه پیش به دنبال مراسم « قرعه کشی جام جهانی فوتبال » ، موجی از نظراتِ « دور از شان انسانیت » در صفحه ی فیس بوکِ « فرناندا لیما » ، مدل مطرح برزیلی که مجری ی مراسم قرعه کشی بود ، از سوی ایرانیان ثبت شد و ایرانی ها ثابت کردند آنچه را که نباید .

پس از مراسم قرعه کشی و مشخص شدن اینکه : ایران با آرژانتین در یک گروه قرار گرفته ، دوباره همان رفتار زننده از سوی ایرانیان در صفحه ی فیس بوک « لیونل مِسی » ، اسطوره و کاپیتان تیم ملی فوتبال آرژانتین ، تکرار شد و البته در هردو مورد ، هم خانم « فرناندا لیما » و هم برترین فوتبالیست جهان « لیونل مسی » با رفتار حرفه ای خود ، به قول ما ایرانیها این مسایل را « لا سبیلی در کردند » ، بگذریم که از سوی جامعه ی فرهیختگان ایرانی هم برای زدودن چهره ی نامطلوب از ایران هم اقدامات شایسته ای صورت پذیرفت .

اما نکته ی ظریف دیگری هم هست : هر رفتار نادرست از سوی یک جامعه به خود آن جامعه بازخواهد گشت :

آرژانتینی ها ، تیم ملی فوتبال ایران را یک « زنگ تفریح » برای خود می دانستند ، به اذعان بسیاری از رسانه های ورزشی و در مقابل ، ایرانیها سخت کوشیدند تا با دوری جستن از رفتارهای حاشیه دار و تمرکز بر انجام یک بازی ی اصولی ، بهترین بازیها را ارائه دهند .

زمان گذشت تا به روز بازی رسیدیم : آرژانتینی ها آنچنان در مقابل این « زنگ تفریح » مستاصل شده بودند که در دقایق پایانی بازی و تا قبل از تنها گل آنها ، به وضوح میتوانستیم قطرات اشک را در چهره ی بعضی شان مشاهده کنیم و حتی خود « لیونل مسی » هم بسیار به هم ریخته و درمانده می نمود .

تیم فوتبال ایران هم به عقیده ی بسیاری از کارشناسان ، بهترین بازی ی تاریخ فوتبال خود را ارائه داد (1) تا آنجاییکه حتی میتوانست نتیجه با پیروزی ی دو بر صفر به نفع ایران خاتمه یابد اما . . .

طبیعت ، هستی ، خدا ، GOD  و یا هر اسمی که شما روی آن وجود می گذارید به جای خودش پاسخ مناسب را میدهد :

حمله ی ایران روی دروازه ی آرژانتین به گل نرسید : از دست رفتن یک گل.

خطای پنالتی روی « اشکان دژ آگه » ، با سوء داوری (2) ، گرفته نشد : از دست رفتن گل دوم.

در وقت اضافه و زمانیکه همه ی مردم ایران سرمست از یک مساوی ی شیرین بودند و در دقیقه ی 91 ، دقیقا توسط همان کسی که در صفحه ی « فیس بوک » اش برایش فحش خواهر و مادر نوشتیم ، گل خوردیم.

و به عقیده ی ما : این دست « حق » بود که اینجا به ملت شریف ایران درس داد و بازهم درس نگرفتیم .

حقش بود حداقل قبل از بازی ، آقای « جواد نکونام » ، کاپیتان تیم ، به جای مذاکره با « لیونل مسی » برای تعویض  پیراهنهایشان ، به صورت رسمی و از طرف مردم ایران ، از « مسی » عذر خواهی میکرد .

پ.ن 1 : بهترین بازی ، در هر نوع آن  بازی از نوع « تهاجمی »  است و به عقیده ی ما ، نوع بازی ی « تدافعی » نوعی رفتار محافظه کارانه است ، از قدیم هم گفته اند : « بهترین دفاع ، حمله است » .

پ.ن 2 : بهتر است در فوتبال قانونی وضع شود تا در هنگام ایجاد شبهه برای داوران و یا اعتراض مربیان ، دقایقی بازی را نگه دارند تا بر اساس فیلمهای بازی یک بازبینی در تصمیم داور صورت پذیرد ، مثل بازی ی والیبال .

 

165 : پس از شش ماه و دو روز

هیچ کس نمی تواند « حقیقت » را به دیگری بیاموزد و یا بگوید ، « حقیقت » نه شنیدنی است و نه خواندنی و هیچ گاه هم آموختنی نبوده و نیست.

اصولاً نمی توان واژه ی «حقیقت » را از نظر ماهیت جمع بست و آن را به صورت واژه ی « حقایق » به کار برد ، ولی از جنبه ی ظاهر امکان جمع بستن « حقیقت » به صورت واژه ی « حقایق » وجود دارد .

چرا که اگر « حق » یکی است پس آنچه که « حقیقت » مینامیم  یعنی چیزی که بواسطه ی آن می توانیم « حق » را ببینیم و این بدان معناست که « حقیقت » دریچه ای و یا پنجره ای است که از درون آن می توان « حق » را دید .

« پنجره ها » یعنی مجموعه ای از اتفاقها و یا اشیاء که باعث می شوند در یک مانع ( = همان دیواری که مانع دیده شدن حق است و پنجره ی ما در آن تعبیه شده ) فضایی تهی ایجا شود تا ما بتوانیم از میان آن تهیگاه به ورای آن مانع نظری افکنیم .

اگر « حقیقت » را برابر با پنجره بگیریم ، واژه ی « حقایق » معنی میدهد و می شود آنرا برابر با « پنجره های رو به حق » معنی کرد ، اما اگر ماهیت پنجره ، یعنی آن تهیگاه ایجاد شده بواسطه ی حضور پنجره را بخواهیم جمع ببندیم ، این امکان وجود ندارد چراکه  تهیگاههای همه ی پنجره ها در عالم ورای آن مانع ( = همان دیوار فوق الذکر ) به هم مربوطند و همه شان یکی محسوب می گردند.

اگر کسی به « حقیقت » رسیده باشد فقط و فقط از یک راه می تواند به فرد دیگری در رسیدن به « حق » یاری رساند و آن ایجاد یک رابطه است بین « خودش » ( = انسان حق بین که به حق رسیده ) و فرد « جوینده » ، به این صورت که فارغ از معادلات جهانِ « علّت و معلول »، فرد جوینده باید بتواند خود را با طرف مقابلش « همسو » سازد.

 

پ.ن 1 : متن فوق برگرفته از سخرانی ی حضرت امام علکبر خان خراسونی است که بعد از باخت آبرومندانه ی تیم فوتبال ایران برابر تیم فوتبال آرژانتین و به مناسبت حلول فصل تابستان ایراد نمودند.

پ.ن 2 : برای اینکه بدانید حقیقت « قدرت » چیست  کتاب « کمیته ی 300 » را بخوانید ( برای دانلود اینجا را کلیک نمایید ) تا بفهمید تمام گندکاریهایی که آخوند ها در ایران صورت می دهند به شکلی کلّی تر و منسجم تر در تمام جهان در حال انجام است.

پ.ن 3 : ربط بین عنوان مطلب و خود مطلب و پی نوشتهایش با شما !.

 

 

164 : پیری

وقتی که دیگر با هیچ یک از چیزهای اطرافت آشنا نباشی و همه کس و همه چیز برایت غریبه باشند ، آنوقت است که پیر میشوی .

فیزیولوژی بدن انسان به صورت خودکار هیچ وقت پیر نمی شود ، این فقط « غریبه بودن  » است که انسان را پیر می کند .

برای اینکه جسمتان پیر نشود باید پیرامون ظاهری ی آشنا داشته باشید و برای طراوت ( و نه الزاماً جوانی یِ) روح باید که محیط باطنی پیرامون روح شما غریبه نباشد.

باید دانست « پیر بودن روح » برعکس « پیر شدن جسم » نه تنها بد نیست که قدرت و توان و میزان تاثیر گذاری ی روحی که سن کیهانی ی بالایی دارد به صورت غیر قابل تخمینی از حد تصور خارج است.

حالا شاید برایتان این سوال پیش بیاید که چرا بین این همه موضوعِ « داغ روز » مثل :

وضعیت اسف ناک آموزش

وخاوت اوضاع اقتصادی مردم

حالت افتضاح سیاسی و احزاب در کشور

از هم گسیختگی های فجیع فرهنگی و دینی مردم

و …..

چرا به موضوع پیری پرداخته ایم ؟

و پاسخ اینجاست : « اصولا از روی ظاهر اشیاء نمی توان پی ماهیت وجودی آنها برد و فقط میتوان به آن شی ء به درجه ای از آشنایی رسید که این حد آشنایی میتواند در نقطه ای میان دوحالت انتهایی ی اشتیاق و  تنفر قرار گیرد ، یعنی مثلا این که می بینیم « وضعیت آموزش در ایران تاسف برانگیز است » یعنی شی ءِ «وضعیت آموزش » در نظر ما « اسف ناک » است که « اسف ناک » بودن نوعی از آشنایی ما با یک پدیده – یا شیء  است  و این مساله را نمیتوان از درونش حل کرد و باید برای حل آن از بیرون عمل کنیم ، مثلا نمی توانیم به همه ی دستگاه آموزش ( از قبل از دبستان با بالاترین سطوح دانشگاهی و تحقیقاتی ) بخشنامه بفرستیم که خوب باشید ! و همه با یک تکه کاغذ خوب بشوند ! همه ی اتفاقاتی که در یک جامعه در حال اتفاق هستند ، معلول مستقیم رفتار یکایک مردم آن اجتماع است یعنی اگر اتفاق خوبی در سطح جامعه رخ دهد  یعنی در عمق جامعه و توسط تک تک افراد میل کم یا بیشی به آن موضوع وجود داشته ، و همین طور بالعکسش و البته باید بدانیم وقتی کسی پیر باشد وروح بیطراوتی داشته باشد میل به عدم رشد افزایش می یابد و این میل به عدم رشد دقیقاً کارکردی دارد مشابه میل به تخریب و افراد ؛ ناخواسته و بی دلیل شروع می کنند به خراب کردن محیط پیرامون خویش که این خود مشابه کارکرد سلولهای بدن است در هنگام کهولت و متاسفانه این راه فرجامی ندارد الاّ مرگ و برای اینکه به این ورطه نیافتیم باید که پیر نشویم و جوان بمانیم و با طراوت که از هر مبارزه ی ظاهری ای بیشتر برای جامعه و افراد مفید است ، فراموش نکنیم که بسیاری از ستمکاران فعلی افرادی هستند از همین آب و خاک و به عبارتی دقیقتر – از ماست که برماست – وچون « از ماست » پس راه چاره هم « در ماست » پس ای هموطن از خودت شروع کن و « انسان باش » و « جوان بمان » که جوانی چراغ است و محو کننده ی تاریکی

 

 

163 : آخوند !

«روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند روستایشان رفت و گفت: آق ملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی !!!! ، آمده ام تا نزد او شفاعتمان را کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
آخوند گفت:
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببرید. روستایی برآشفت که: آق ملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان حال نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات ؛ هم خانه ی روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سر و پای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت،  به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آق ملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم»!

این داستان تمثیلی است از آمدن » حسن گربه » ( = روحانی ):

زندگی سرشار از فقر روستایی: دوره ی قبل از احمدی نژاد
دوره ی زندگی با حیوانات: زمان احمدی نژاد
آخوند: کسی که احمدی نژاد را روی کار آورد تا مردم را به وضع نکبت بار عادت دهد، تا پس از آن با علم کردن روحانی مردم را بیش از گذشته به صحنه ی انتخابات بکشاند. مردم ایران از احمدی نژاد چنان خسته شده بودند که تاریخ را فراموش کرده اند. فقط می خواستند به هر قیمتی از شر او خلاص شوند. و …. 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

162 : ذرّات مُجَسّم تفکر

هر آنچه در عالمِ هستی ، پیرامون شماست ، در حقیقت ذَرّات تجسم یافته ی تفکر شماست ، که در واقع اصلی ترین وظیفه ی « مسیر زندگی » این است که آنچه در « مخیّله ی ابدی وجودی یِ » شماست را به نوعی که قابل درک برایتان باشد در محیط پیرامونی یِ شما خلق کند تا با مواجهه با آن در مقابل « خود واقعی یِ » خویش قرار بگیرید تا « خویش » را بهتر بشناسید ، و صد البته اصلی ترین وظیفه ی « شما » نیز این است که « بهترین روش » را در هنگام  مقابله با تفکر خود برگزینید تا « اثرات جانبی و مخرّب تفکرتان » محو شود به شکلی که حتی به اندازه ی سر سوزنی (1)، بُعد منفی در شیوه ی تفکرتان وجود نداشته باشد ، کلیه یِ ادیان نیز ادعا دارند که همان : « بهترین روش » هستند ، و به هر صورت ، گذشته از اینکه چه « روشی » (2) در زندگی پیش گرفته اید ، هدف نهایی یِ زندگی ، رساندن شماست به سطحی برتر تا از قید « زندگی هایِ پی در پیِ زمینی » رها گردید  . . .

(1) : بابا افضل کاشانی میفرماید : عیسی نتوانست بر افلاک رسید / تا داشت زاسباب جهان یک « سوزن ».

(2) : روش : واژه ایست که میتواند به معنای « دین » و « مذهب » و یا هرچیزی مشابه آنها به کار برده شود ، مثل « ایسم  ها » ، « منشهای اقتصادی » و از این قبیل … .

161 : « کِه » به « کِه » ، « چه » آموخت ؟

اعراب به ما آموختند که : « دروغ » را به جای « راستی » به کار بریم .

اعراب به ما آموختند که : «قتل و غارت » از « صلح جویی » برتر است .

اعراب به ما آموختند که : « جنایت » را به جای « مِهر » جایگزین کنیم .

اعراب به ما آموختند که : به جای اینکه با هم « یار مهربان » باشیم ، « بار گران » بر دوش یکدیگر باشیم .

اعراب به ما آموختند که : به جای « رو راستی و صفا » در کارها ، « تظاهر و ریا  » داشته باشیم .

اعراب به ما آموختند که : « خیانت  » را جایگزین « اعتماد » کنیم .

اعراب به ما آموختند که : « پیشنه ی تمدن ایرانی » را فراموش کنیم و به جایش « تاریخ اعراب » را سرلوحه ی خود قرار دهیم .

اعراب به ما آموختند که : . . .

و . . .

و :

« تُرک های عثمانی » به اعراب آموزاندند که هر « نَفَر » از آنها به هر نحوی که شده ، « مادرِ » خودشان را قسم بدهند که : « نام » و « نام فامیلی  » یِ « پدر اصلی » یِ آنها را بگوید تا آنها به نام فامیلی یِ حقیقی یِ پدرشان « شناسنامه » بگیرند .

160 : مقام « هیچ »

« هیچ » آنچنان در روح و روان آدمی تنیده شده که گویا  یعنی : « همه ی هستی »

« هیچ » یعنی : « فنا »

و یعنی : آخرین مرحله از هفت وادی یِ « راه »

تندیس « هیچ » اثر پرویز تناولی

تندیس « هیچ » اثر پرویز تناولی

مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ

 جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ

از شهر بی کرانه ی هرگز رسیده ام

تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ

از کوره راه هرگز و هیچم مسافری

در دست خون هرگز و در پای خار هیچ

در دل امید سرد و به سر آرزوی خام

در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ

در کام حرف بوک و به لب قصّه ی مگر

بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ

دنبال آب زندگی از چشمه سار مرگ

جویای نخل مردمی از جویبار هیچ

دست از کنار شسته نشسته میان موج

پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ

اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل

فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ

خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال

در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ

دیوانه ی خردور و فرزانه ی جهول

عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ

با عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعف

با حکم اختیار و به دست اختیار هیچ

هم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجوی

از دفتر زمانه ی بی اعتبار هیچ

چندی عبث نهاده قدم در ره خیال

یکچند خیره کوفته سر بر جدار هیچ

عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق

یعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ

قاف آرزوی باطلم از دشت پرغراب

سیمرغ جوی غافلم از کوهسار هیچ

ناآمده نتاجی ام از پشت هول و وهم

نابافته نسیجی ام از پود و تار هیچ

گم کرده راه پیکی ام از شهر بی نشان

پیغام پر زپوچ رسانم به یار هیچ

خاموش قصه گویم و گویای اخرسم

بی پای بادپویم در رهگذار هیچ

گویایی سکوتم و بیتابی درنگ

تمکین بیقراری ام و بیقرار هیچ

صرّاف سرنوشتم و سنجم بهای خاک

نقّاد بادسنجم و گیرم عیار هیچ

بیع و شرای خونم و بیّاع داغ و درد

بازارگان مرگم و گوهرشمار هیچ

جنس همه زیانم و سودای هیچ سود

سوداگر خیالم و سرمایه دار هیچ

سیم سپید سوخته ام در شرار پوچ

زرّ امید باخته ام در قمار هیچ

گنجینه ی دریغم و ویرانه ی فسوس

اندوهگین بیهده افسوس خوار هیچ

آیای بی جوابم امّای بی دلیل

گفتار پوچ گونه و پنداروار هیچ

ناپایدار کوهم و برجای مانده سیل

گردون نورد گردم و گردون سپار هیچ

گردنده روزگارم و چرخنده آسمان

لیل و نهار سازم و لیل ونهار هیچ

پرگار سرنگونم و عمری به پای سر

بر گرد خویش دور زده در مدار هیچ

عزلت نشین خانه ی بی آسمانه ام

محنت گزین بی در و پیکر حصار هیچ

سرمست هوشیاری و هشیار مستی ام

بر لب شراب هرگز و در سر خمار هیچ

اندیشه ی محالم و سودای باطلم

معنی تراز صورت و صورت نگار هیچ

در وادی فریبم و لب تشنه ی سراب

در خانه ی دروغم و چشم انتظار هیچ

آزاده ی اسیرم و گریان خنده روی

گریان ز چشم خنده بر این روزگار هیچ

بدنامی حیاتم و بر صفحه ی زمان

با خون خود نگاشته ام یادگار هیچ

صلح آزمای جنگم و پیکارجوی صلح

بی هم نبرد هرگز و چابک سوار هیچ

تیر هلاک یافته ام از شغاد کید

خطّ امان گرفته از اسفندیار هیچ

بر دوش خویش کشته ی خود را کشیده ام

تا ظلم گاه معدلت از کارزار هیچ

محکوم بی گناهم و معصوم بی پناه

مظلوم بی تظلّم و مصلوب دار هیچ

دردم ازین که تافته ام از امید سرد

داغم ازین که سوخته ام در شرار هیچ

کس خواستار هرگز، هرگز شنیده اید؟

یا هیچ دیده اید کسی دوستار هیچ؟

آن هیچ کس که هرگز نشنیده ای منم

هم دوستار هرگز و هم خواستار هیچ

(استاد مظاهر مصفا)

159 : شگرد شاگرد !

همه ی ما داستانی را به این مضمون شنیده ایم :

( روزگاری شاگردی بود که هر چه به وی میخواستند حرف « الف » را بیاموزند ، او امتناع مینمود و با همه ی اصراری که به او کردند نامبرده هرگز حرف « الف » را نیاموخت ، تا اینکه بعد مدّتها از او علّتش را پرسیدند و او پاسخ داد : « اگر بگویم ( الف ) آنگاه خواهید گفت بگو ( ب ) و وقتی ( ب ) را هم گفتم آنگاه خواهید گفت بگو ( پ ) و . . . » )

و همیشه از آن شاگرد به عنوان یک شاگرد « تنبل » یاد کرده می شد ، در صورتیکه هیچ کس این نکته را نفهمید که « او » همه ی حروف را می دانست ! و هیچ کس هم نفهمید که او بدون اینکه درس خوانده باشد ، حروف الفبا را میشناسد و هیچ کس نفهمید که او یک شاگرد « تنبل » نبود بلکه او یک « نابغه » بود . . .

158 : بزرگترین اشتباه « محمّد رضا »

و روزی یکی از مریدان حضرت « امام علکبر خان » از حضرت ایشان پرسید : « اماما ، به نظر شما بزرگترین اشتباه ( محمّد رضا پهلوی ) چه بود ؟ »

 

و حضرت امام پاسخ داد : « او در مورد آخوند ها بسیار مروّت به خرج داد و بزرگترین اشتباهش این بود که باید ( قم ) را بمباران میکرد و همه ی آخوندها را یکجا می فرستاد بروند توی همان بهشتشان  تا دست از سَرِ مردم ایران بردارند که متاسفانه این کار را نکرد . . . »

157 : جنایتکاری مخوف به نام « حسن »

روزی یک نفر از اهالی ! سازمان « واواک » شخصیت های نظام جمهوری اسلامی را در دو دسته ی عمده  طبقه بندی میکرد :

گروه الف : « آدم های ساده و صادق و خدمتگذار » ، که نظام جمهوری اسلامی ، از شخصیت ساده ی آنها به نفع خود بهره برداری می کند و طوری تربیتشان کرده که فکر می کنند در خدمت « اسلام و آقا امام زمان » دارند کار می کنند و پشتوانه ی مردمی نظام هم در حقیقت همین گروه هستند ! و طوری که در بین تحلیلگران « واواکی » رایج است این گروه را « گوسفند » می خوانند ، که این « گوسفندها » حتی ممکن است به مقام های « رده بالا » نیز دست یابند ( در اصل گماشته شوند ) ، ولی توسط گروه « ب » که توضیحش در ادامه می آید همواره در حال کنترل هستند که البته تعداد کمی از آدمهای  این گروه که بعد ازمدتی  متوجّه قضیه می شوند یا از بدنه ی نظام جدا میشوند و یا خود به « گرگ » تبدیل میگردند .

گروه ب : « آدم های فرصت طلب و نان به نرخ روز خور و اکثراً جنایتکار » که به قول آن آقای « واواکی » همگی اشان در یک سیستم « پدر سوخته سالاری پیشرفته » دائماً در حال کنترل هستند و آن سیستم « پدر سوخته سالاری » یک کپی از « نظام مافیایی ی روسی » است که به ویژه پس از فروپاشی ی « شوروی » در ایران شکل گرفته و اکثر نیروهای « واواکی – سپاهی » در پوشش « تجارت با کشور های تازه استقلال یافته » در همان سالها ، وظیفه ی ارتباط با « ماموران فراری ی KGB » را به عهده داشتند و از همان طریق بود که بیشترین تجارب شیوه های « کنترل » از ماموران KGB به سربازان گمنام سید علی آقا منتقل گردید .

از این قضیه  که بگذریم ، آقای « واواکی » درهمان زمان، از یک نفر نام می برد و می گفت : « در دسته ی ( ب ) آقایی هست که جلاد تر و بیرحم تر و خونخواره تر و مرموزتر از او ندیده ام واو اکنون در « مجلس » به عنوان نماینده در حال فعّالیت است و این فقط پوششی است بر کار اصلی او ، و در حقیقت او یکی از مسوولان بسیار رده بالای اطلاعاتی – امنیتی است و عمق فساد و جنایاتش تا حدی است که « هاشمی رفسنجانی » انگشت کوچیکه ی او هم نمی شود »  و این قضیه برای ما بسیار جای اعجاب داشت ، او بعد ها و در زمانیکه فرزند آن آقای مرموز « خودکشی » کرد ، هویت آن شخص مرموز را برایمان فاش کرد : « حسن فریدون روحانی » و می گفت وقتی خبر مرگ فرزندش را به او رساندند ، او هیچ عکس العمل پدرانه ای از خود بروز نداد و گویی خبر را به « دیوار » داده اند ! ( در جایی نیز گفته می شد که روحانی از کار فرزندش عصبانی شده و کلی فحش ناموسی هم نثارش نموده ! )

القصه اینکه از آنجاییکه : ( خدا وقتی میخواهد به مردم سرزمینی ، یک حال اساسی یِ اونجوری بدهد ! کثیفترین و پلیدترین هایشان را بر آنها حاکم میکند ) ، علاوه بر « خامنه ای ی مفعول » ، « حسن فریدون » هم شده رئیس جمهور ، و همه مردم هم خوشحالند از اینکه « ا.ن » به زودی میرود و مشکلات کم می شوند …..

دریغ و افسوس و صد ها افسوس که ما مردمِ  « خواب زده ی تنبلِ  پول پرست  بیسوادِ دائم الخمر » هیچ نمی فهمیم و هیچ درک درستی از اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کشور خود نداریم ( بماند که  حتی از اوضاع  خانواده های خود هم بیخبریم ) ، پس حق ماست که این « حیوانات » بر ما حکومت کنند …

هان ای مردم بیدار شوید ، و بخواهید که سرزمینی آباد و آزاد داشته باشید و بدانید که می توانید ، اگر فقط  به قدر دانه ی ارزنی بیدار شوید …

امید است که « حسن فریدون روحانی » به تیر غیب گرفتار شود و از پای درآید ، پیش از آنکه جنایتی در حق « ایرانیان نژاده » کرده باشد.

آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

156 : ارجحیت « کاپشن » بر « عبا و عمّامه »

گوشه هایی از سخنرانی حضرت امام علکبرخان خراسونی در مراسم اولین شب احیاء – پنجم امرداد ماه 1392:

این روزها ، روزهای پایانی زمامداری یِ یک « غیر آخوندِ کت و شلواری » بر مسند ریاست جمهوری است ، نکته ی ظریفی هست که بسیاری از ما ایرانیها با همه ی وضوحش  قادر به مشاهده اش نیستیم ، و آن این است که آخوند ها « قرار داد های تعاملی بسیار محکم و اصول رفتاری بسیار قاعده مندی دارند » که فقط آنانکه در حلقه ی آنان رفت و آمد دارند می توانند تا حدودی راز آن را دریابند ، نمونه ی بارزش هم « کوسه ی رفسنجانی » است ؛ که علیرغم همه ی مخالفتهایی که با او شد ( چه از طرف عامه ی مردم و چه از طرف حکومتیان ) به هیچ عنوان میدان را خالی نکرد و ماند تا امروز که دوباره به قدرت رسید و اینبار در پشت پرده و بدون هیچ مسئولیتی ، در نقطه ی مقابل  باید « احمدی نژاد » را مثال زد ، بازی را باخت چون از راز این روابط چیزی نمی دانست و البته هر آنچه بدبختی در این هشت سال کشیدیم همه از سر همین بی اطلاعی ی او بود در حقیقت او بلد نبود این مصائب و بدبختی ها را برای ما مردم زود باور « نعمت و برکت » نشان دهد ! « بدبختی کشیدن » کار تمام ایرانیها در تمام سالهای حکومت آخوندی بوده ولی فقط در زمان «ا.ن» همه آن را فهمیدند ! و همین نکته بود که باعث شد « ا.ن » از چشم « خ.ر » بیافتد ، « خمینی » ، هشت سال تمام هزاران تن از مردم این سرزمین را به کشتن داد و آخرش هم گفت « این جنگ برای ما نعمت ! بود » و همه مان باور کردیم و در زمان مرگش زیر تابوت او را گرفتیم !!! و « احمدی نژاد » را چون ساده بود و به جای « عبا » ، « کاپشن » تنش میکرد مسخره کردیم و برایش جک ساختیم  ، هدف دفاع از « احمدی نژاد » نیست بلکه بیان حقیقتِ تلخی است که جامعه ی ایرانی دچارش شده و آن « کوته نظری ی ما ایرانیها » است ، باید بدانید  بنیان این حکومت با جهل و جور و فساد و خیانت و تباهی و پلیدی بنا نهاده شده و این یعنی اینکه به هیچ عنوان هیچ چیز این حکومت را مشروع نمیدانیم ، اما بدانید که با انتخاب « یک آخوند » کلاه بزرگی سر ملت ایران رفت ، همانطور که سال 1376 خاتمی انتخاب شد و همه میگفتند : « اوضاع خوب میشود » … حال اکنون که سالها از آن دوران گذشته خوب دقت کنید : « آیا انتخاب خاتمی در حقیقت محکمتر ساختن پایه های حکوت آخوندی نبود ؟ » …

155 : بهترین مُعلّم

و امام « علکبر خان خراسونی » فرمود :

« بهترین معلّم کسی است که به شاگردانش طوری مطالب را آموزش دهد که شاگردان فکر کنند خودشان آن مطالب را یاد گرفته اند »

و در ادامه فرمود :

« و اگر شاگرد نفهمد که آنچه را که می داند بیشتر مرهون زحمات استادش است و نه خودش به یقین بیچاره خواهد شد که شرط اوّل در رسم ادب ، حق شناسی و سپاسمندی است  »

154 : اندر باب خرید کتاب

و حضرت « امام علکبر خان » فرمود :

« نشد  که ما یک ( کتاب ) بخریم  و از بابت خرید آن ( کتاب ) پشیمان نشویم از بس این سالها نویسندگان و شاعران و …. »

153 : فتوی جدید از بیت حضرت « امام علکبر خان » به مناسبت ماه رمضان

و جماعتی از عوام خدمت حضرت امام « علکبر خان خراسونی »  رسیدند و گفتند که ما به مناسبت حلول قریب الوقوع ماه مبارک خدمت رسیده ایم و از شما در خواست داریم تا بفرمایید که در این ماه چه کنیم آیا باید روزه گرفت ؟

و حضرت پاسخ داد :

« این که در این ماه روزه بگیرید بستگی دارد به درآمد ماهیانه ی شما :

اگر زیر ( دو میلیون تومان ) در ماه در آمد دارید روزه بر شما واجب نیست ،

اگر در آمد شما ( بین دومیلیون تا 5 میلیون تومان ) در ماه است ولی مستاجر هستید بازهم بر شما روزه واجب نیست ولی اگر خانه دارید آنجه بر شما واجب است ( روزه ی کلّه چُغُکی ) است ،

و امّا اگر در آمد شما بالای( 5 میلیون تومان ) در ماه است و خانه ندارید ، همان ( روزه ی کلّه چُغُکی ) بر شما واجب است و البته مستحب است تا کاملش را بگیرید ولی اگر از خودتان خانه ای دارید بر شما واجب است تا روزه ی کامل بگیرید »

 

 

 

 

و مریدان همه خندان از بیت آن حضرت ( که اجاره ای بود ) خارج شدند .

 

 

152 : wordpress در دستگاه حضرت حق

دیشب و دیروز حضرت امام « علکبر خان » را حالاتی دست داد که در آن حالات ارتباطاتی با حضرت باریتعالی حاصل شد و این مثنوی دریافت گردید ،

گویا حضرت باریتعالی در بارگاه خود wordpress را هم می خواند و بویژه « پُست قبلی ی » این وبلاگ را خوانده اند ، و لابد ADSL  هم دارند و یا نمی دانم شاید Dial Up وصل می شوند و یا هم Wireless .

بخوانید این مثنوی را :

گرچه  ( مگنوس )  نیـــستم ا ز هیچ سو .

شرح خواهی  ،  گــو یمت  یا  نه  ؟  بگو ،

د ر: (صد و پنجاه و یک)  شـومبل روش

حرفهایی گــفته (خان) ،  بی  غل  و غش

لیک  نا  مفهــوم  و  مغشوش   ا لحروف

چون هدایت صــادق  و چون  کور بوف :

جمله ی فر ز ا نـــگا ن  د ر ر و ی خاک

 عین  ر و بــا ه ا ند  پیش ( آژدهاک ) !

( گا سپا ر و ف)  شا ید  بفهمد  ا نــدکی

( سنگکی  نا نم )   پزد  با : ( فند کی)!

سا عت یک  شد  پس  از بیست و چها ر

( اردک ) ت را گو : ( مرا چائی  بیار).

گر که  خو ا هی با قی ی ( این مثنوی):

( بشنو از نی ) چون ( حسین منزوی).

هر که  او  ا نـــد یــشه اش  مــــی شمبلد

شـــاخـــه اش بـــر ریـــشه اش می قمبلد

مــــا کـــــلاغیم و چــــو بلبل می خو شیم

در میــــان (خـــــر نــژا د ا ن) بی هشیم

شعرمـــــا چــــون آتشست و نیست با د ،

هـــــرکـــه زین آتش نسوزد، نیست باد .

گـــــربـــه ا ی در (دستگاه شور ) رید!

جـــغد پیـــــری برگی از (ماهور ) چید!

گــــر کـــه خواهی لیـلی از(تون) بگذرد

ا نـــد کـــــی بنشین کـــــه مجنون بگدرد

این سخنها ( ته )  نـدارد  ای ( کلاغ )

پس کنم بس عرعـــریدن چون ( الاغ) .

ما به (مولانا ) بنازیم  و به (خو یش )

تو برو خوش باش با  (بنت الکشیش).

هر که  خواهد  (گو بگوز و گو نگوز )

ما  همان  فارغ ز ( جو ز و لایجوز )!

151 : « مگنوسی » خواهم که شرح « این » دهد !

و همانطور که حضرت امام « علکبر خان » فرمودند : ( در دنیا کلاً دوکتاب « وجود » دارد ، یکی کتاب شریف « قنبل المومنین » که شرح آن پیش از این  بسیار رفته و دیگری مصحفی است ارزشمند به نام : « شومبل المستکبرین » )

که امروز می خواهیم فقط یک جمله از کتاب اخیر الذکر : « شومبُل المستکبرین » بیاوریم :

در آن منبع از قول یک عدد « شومبل » گفته شده : « دین افیون توده هاست  »

و این سخن را حضرت « امام علکبر خان » فرمودند بر عوام بخوانید تا شاید بیدار گردند و یکی از مریدان به محله ی خودش رفت و جماعتی را گرد کرد و این سخن را بر آنها بخواند تا اینکه  یکی از حضارِ مچروت ( = در حال چرت زدن )  ناگهان بیدار شد و گفت : « چی مِگی یِرِگه »  ، و دیگر حاضران سخت بر او بتاختندی و خوب سیاستش کردند با « کلید » و برای خرفهمی اش ، نوشته ی زیر را به او دادند و او این نوشته را خواند و باز هم نفهمید و گفتند حالا که آن سخنِ « شومبلتانه » را قبول نداری برو یک دانه « سگ سیاه » پیدا کن و بقیه ی اعمالش را هم انجام بده  تا رستگار شوی و او هم رفت تا اول برود نانوایی و  بعدش برود یک « سگ سیاه » پیدا کند و البته او کلاً هنوز نفهمیده که درحقیقت فرستاده اندش به دنبال « نخود سیاه » وچندی پیش هم خبر رسیده که او را حوالی یِ « خیابان فلسطین » تهران دیده اند و او پیغام داده که عنقریب است « سگ » را بیابم و بگیرم و  . . .

و خلاصه اینکه این حکایت را آوردیم اینجا تا شاید . . .  و البته ما را به بیدار شدن شما جماعت خفته ی کلید پرست فراموشکارِ خام شونده هیچ امیدی نیست . . .

دعــــــــــــــــــــــا

150 : مامِ وطن ، به دامنِ بیگانه ، خفته مست !!!

فریدون توللّی

قصیده یِ  « اندرز سوختگان » از «  فریدون توللی »

 

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند

تا داستان عشق وطن باورت کنند

من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش

بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم ز دست چون تو نخیزد خیانتی

خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند

گر وا کند حصار «قزل قلعه» لب به گفت

گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه

خواهان که باز کاوه‌ی آهنگرت کنند

ایران همیشه دوزخ ارباب غیرت است

آتش منه به سینه که خاکسترت کنند

 چون گوژگشت آینه، تصویر بر خطاست

تاریخ نیست، این که مدام از برت کنند

زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد

آورده اند تا به حقیقت خرت کنند

زآن پادشه به خون کسان تشنه تر نبود

لیک این به کس مگو که ز خس کمترت کنند

نخوت فروش تخت جم ای بی هنر مباش

تا خود علاج فقر جنون پرورت کنند

فخرت بود به کورش و دستت چو اردشیر

دایم دراز تا کمکی دیگرت کنند

لاف از قضیب عاریه کم زن، که وقت کار

شرم آید ار به حجله بخت اندرت کنند

در آن وطن که قدرت بیگانه حاکم است

رو خار ره مشو که چو گل پرپرت کنند

عیار باش و دزد و زمین خوار و زن بمزد

تا برتر از سپهبد و سرلشکرت کنند

تلقین قول سعدی فرزانه حیلتی ست

تا جاودانه بسته‌ آن شش درت کنند

نابرده رنج گنج میسر شود «عزیز»

رو دیده باز کن که چه در کشورت کنند

بازار غارت است تو نیز ای پسر مخسب

گویی بزن که فارغ ازین چنبرت کنند

ور ز آن که خود غرور تو بر فضل و دانش است

حاشا که اعتنا به چنین گوهرت کنند

من آزموده ام ره تقوا به رنج عمر

زین راه کج مرو که سیه اخترت کنند

رو قهرمان وزنه شو ار کامت آرزوست

تا خار چشم مردم دانشورت کنند

در خایه مالی ای دل غافل حکایتی ست

گر یادگیری از همگان برترت کنند

القصه ای رفیق سیه بخت ساده لوح

راهی بزن که سجده به سیم و زرت کنند

مام وطن به دامن بیگانه خفته مست

دل بدگمان مکن که چه با مادرت کنند

149 : جنده های « واواک » در کوچه پس کوچه های شهر

این روزها از مریدان ما در شهر های مختلف و محلات مختلف به ویژه محله های فقیر نشین اخبار قابل توجهی به گوش میرسد .

شاید برای خیلی ها کاملاً عادی باشد که زنان با پوشش غیر اسلامی در اماکن عمومی ظاهر شوند اما آنچه  خارج از عرف می نماید آمد و شد زنان بی حجاب و بد حجاب در محلاتی است که تاکنون در آن مکانها سابقه ی رفتار اینچنینی از زنان وجود نداشته و البته آنطور که از ظاهر امر بر می آید ، این رفتارِ کاملاً سازماندهی شده ، برای تخریب چهره ی « روحانی » و پرونده سازی علیه او در آینده ، از سوی « خامنه ای و یارانش » به کار گرفته می شود و این دقیقا همان رفتاری است که در زمان « خاتمی » هم اتفاق افتاد.

قصد ما دفاع از آخوندهایی مثل « روحانی فریدون » و « خاتمی خندون » نیست ، هدف دادن هشداری است  به همه که بدانند اینها نشانه های جنگ است بین « خ.ر » و «کوسه» ، که تا می توانید خود را از این ماجرا دور نگه دارید تا از شراره ای آتش جنگ « بین چند آخوند روانی » دور بمانید. 

148 : اندر باب « محمود ! » به روایت « بچه مشد »

147 : استاد « جلیل شهناز » رفت

به یاد سر انگشتان هنرمند آن بزرگ از دست رفته ، می بینیم و می شنویم :

146 : این خانه از « پای بست » ویران ( شده ) است

این روزها همه خوشحالند !

بگذارید ما این خوشحالی یِ فراگیر را برای شما تفسیر کنیم تا بدانید دقیقاً از چه نوعی است :

فرض کنید شما صاحبِ یک خانه هستید که آن خانه بسیار بزرگ و زیبا است ، امّا در 8 سال پیش ، به صورت اجباری آنرا به کسی اجاره داده اید که تا کنون علاوه بر اینکه هیچ اجاره ای به شما پرداخت نکرده ، کلی هم خسارت به خانه ی شما وارد نموده و بد تر از همه به شما هم اجازه نمی دهد که به خانه وارد شوید و حتی در برابر حکم تخلیه هم مقاوت می کرده . . .

خلاصه اینکه با هزار کلک توانسته اید آن آقای مستاجر را راضی کنید که از خانه خارج شود و در همین حین هم با یک مستاجر جدید قرار داد امضا کرده اید که در فلان تاریخ برود و جایگزین آن قبلی شود. . .

القصه ، بعد از هشت سال سختی ، شما حتماً خیلی خوشحالید که بالاخره توانسته اید مستاجر نامرد خود را راضی کنید از خانه برود ، و این دقیقا همان نوع خوشحالی است که این روزها در جامعه موج می زند .

ولی به قول معروف : « آمـّـــــآ » :

شما سی و چهار سال پیش هم این مسائل را داشته اید و به زحمت بسیار این خانه را باز پس گرفته اید ولی هنوز خودتان نتوانسته اید بروید داخل آن خانه ساکن شوید و همیشه مستاجران شما حسابی حالتان را گرفته اند مخصوصاً آن آخری اش.

شما سی و چهار سال است که داخل خانه را ندیده اید ولی فقط میدانید که درونش تا هشت سال قبل قابل سکونت بوده ولی اینکه آیا پس از رفتن آخرین مستاجر قابل سکونت باشد یا خیر ؟؟ الله و اعلم …

و البته هنوز نمی دانید که مستاجر جدید شما چگونه آدمی است ؟ آیا زیر بار خرابی ها خواهد توانست دوام بیاورد یا نه و آیا اصلاً آدم خوبی است یا خیر . . .

نکته ی بسیار مهمی که باید بدانید این است : قطعاً به خانه ی شما خسارات کلی وارد شده و این را بدانید که در قولنامه ای که نوشته اید و پای آنرا ( با رای دادن خود در 24 خرداد 1392 ) امضا کرده اید این بند آمده : « هزینه ی تعمیرات کلی به عهده ی صاحبخانه است ».

ضمن اینکه اگر از ما می شنوید ، بدانید که : « این مستاجر آخری از آن حرامزاده هاست که دومی اش که چه عرض کنم ، تا دهمی اش هم خودش است ، روزی را می بینم که همه آرزوی همان مستاجر قبلی را کنند ».

145 : تقلبی ظریف که در انتخابات رئیس جمهوری 1392 در حال وقوع است

به این روشی که وزارت کشور دارد نتایج انتخابات را اعلام میکند ، یعنی نگه داشتن آراء حسن روحانی روی نوار مرزی پنجاه درصد ، به نظر می رسد که دو احتمال پیش رو باشد :

احتمال اول :  قرار است در اعلام نهایی ی آراء ، تعداد رای های روحانی طوری خوانده شود که به زیر 50 درصد برسد و این یعنی کشیده شدن انتخابات به دور دوم و احتمالا به معنی پیروز شدن قالیباف است در دور بعدی و البته با این روش اعلام کردن آراء ، دارند بازخورد جامعه را چک می کنند.

احتمال دوم : مثل بدهکارانی که دوست ندارند کل بدهی خود را به صورت یکجا بپردازند ، از طرف ( خ. ر) دستور داده شده تا آراء روحانی به صورت قطره ای اعلام شود تا یاران رهبر بتوانند ، از روحانی امتیازات لازم را دریافت کنند و احتمالاً هشدارهای لازم هم به او داده شود .

در هر دو صورت ، برعکس نظر خیلی ها ، این مردم « همیشه در صحنه » هستند که بازنده ی همیشگی انتخابات در حکومتهای دیکتاتوری اند .

144 : دور « گاوان‌ » رفت و اکنون‌ حاضران‌ « گوساله ‌اند » !

و امام علکبر خان فرمود : « ای کسانیکه اِدّعای توانایی یِ ریاستِ جامعه را دارید و ای مردمِ خواب زده ، بخوانید  و بدانید و بفهمید و درک کنید  که حضرت مولانا بیدل دهلوی در قرنها پیش چگونه شرح حال مردمان و حاکمان و جامعه را به زیبا ترین شکل ممکن ارائه نموده ( البته توقع ما خیلی زیاد است ، خواندن این غزل هم کار هرکسی نیست چه رسد به فهم و درک و . . . .) » :

این « ستــم‌ کـیشان » ‌کــه « وهـم زندگی » ‌را هاله‌ اند

در تـــلاشِ خــود کُــــشیها « شـــــعلهٔ جَـــــوّالــــه‌ اَند »

عـمـرها شُـــد ، « حــــرفِ دردی » آشنایِ‌ گوش نیست

« کوهــکـن » تا بی‌نفس شد ، « کوه » ها بی‌نـــاله‌ اند

« خلقی » از خود رفت واکنون ‌« ذِکر » ایشان می‌رود

« کـــاروان خـــــواب » را افســــانـــه‌ هـــا دنبــــاله ‌اند

دعــوی یِ « مـــردان ایــن عصـر » اِنفعالی بیش نیست

« شیر » می‌غُّرند و چون وامی‌ رسی ، « بزغاله » ‌اَند

ســــرد شــــد دل ، از دَمِ این : « پهلــوانان غــــرور »

« رُسـتـمـنـد » امّا : « بغل‌ پـرورده‌ های خـــــاله » ‌اَند

« دل سیــــاهی » ، یِـکـقَـلَـم ، آیینه‌ دارِ صحبــت اســـت

گـــــر همه « اهل خـــــراســـانند » از « بنگــــاله‌ اند »

جــمله با « روی ملایم  » قطــره‌ اند امّا چــه ســـــــــود

چـــون بــه « مینای دل » اُفتــادند یکســر « ژاله‌ » اند

همچو دندان بهر ایذا « وصل ‌» وُ «هجرشان »یکیست

گر همه « یک ســـاله » می‌آیند و گر « صد ساله‌ » اند

با عـــروجِ جــــاهِ ایـــــــن « اَفسـُـردگــــانِ بی‌ مـــدار»

بر لـب هــر بــــام  ، چـون « خشت کهن » تبخـــاله ‌اند

چشــم اگــــر دارد  تمیـزِ ( « حُـسن وُ قُـبـحِ » اعتبـار )

« زنگیــانِ جامـــه گـلــــگون‌ » ، نــوبهار لالـــــــه‌ اند

بیدل از « خُرد » وُ « بُزُرگ » آن بِه  که  برداری نظر

دور « گاوان‌ » رفت و اکنون‌ حاضران‌ « گوساله ‌اند »